<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534</id><updated>2011-04-22T09:54:19.210+04:30</updated><title type='text'>زير درخت انجير</title><subtitle type='html'>وب نوشت هاي جابر تواضعي</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://tavazoee.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>27</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-4636327175301523639</id><published>2007-02-18T13:39:00.000+03:30</published><updated>2007-02-18T13:48:16.925+03:30</updated><title type='text'>پایان</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;راستش از همان اول آمدنم به بلاگ اسپات – یا اسپوت- اشتباه بود. اسباب کشی کردم به http://www.tavazoee.blogfa.com/&lt;br /&gt;همه چیز را همین جا توضیح داده ام. خداحافظ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-4636327175301523639?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/4636327175301523639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/4636327175301523639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='پایان'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116944402125406122</id><published>2007-01-22T09:00:00.000+03:30</published><updated>2007-01-24T11:17:38.469+03:30</updated><title type='text'>اهل كاشانم، موزه‌ام در كرمان- قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;این گزارش را با موضوع انتقال آثار سهراب سپهری به کرمان بخوانید&lt;br /&gt;ميثم نمكي؛ رئيس ارشاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميثم نمكي رئيس جوان اداره ارشاد كاشان، شايد اولين كسي بود كه بعد از اين اتفاق، در مصاحبه‌اي نسبت به آن واكنش نشان داد. گرچه همان اظهار نظر كوتاه باعث انتقاد دفتر امور استآن‌هاي وزارت ارشاد شد، ولي گمان نمي‌كنم اظهار نظر خودماني و غيررسمي‌ترش در گفتگو با من ربطي به آن قضيه داشته باشد. مخصوصاً كه خيلي هم اصراري ندارد، خوش‌حالي معني‌دارش را از وقوع اين اتفاق پنهان كند: احساس من اين است كه خانم سپهري قصد پشت كردن به كاشان را نداشته و تشخيصش اين بوده كه براي سپردن آثار سهراب به جايي مثل بنياد فرهنگ كاشان كه رسمي و دولتي نيست، ضمانتي وجود ندارد و به همين دليل ممكن است اين آثار سرنوشت مناسبي پيدا نكنند. به طور كلي من از وقوع اين اتفاق خوش‌حال شدم. چون جاي آثار مطمئن است و چون متولي شخصي و غيردولتي هم ندارد، امكان دستبرد يا انتقال آن‌ها هم منتفي است&lt;br /&gt;نمكي ادامه مي‌دهد: ما در ايران تنها 2 موزه داريم كه استانداردهاي موزه‌داري در آن‌ها رعايت شده و به تاييد يونسكو هم رسيده است. يكي موزه هنرهاي معاصر و ديگري موزه صنعتي كرمان. ماجرا از زماني شروع مي‌شود كه در سفر وزير به كرمان و ديدارش با استاندار، تفاهم‌نامه‌اي بينشان امضاء مي‌شود كه يكي از آن‌ها توسعه موزه صنعتي كرمان است. قرار مي‌شود 50 درصد اين توسعه را وزارت‌‌خانه بپردازد و 50 درصدش را استانداري. بعد از اين جلسه در صحبت‌هاي حجه‌الاسلام ملانوري رئيس ارشاد كرمان با وزير، داستان مراجعات مكرر خانواده سهراب براي واگذاري آثار مطرح مي‌شود و با توجه به اين كه مرحوم صنعتي قبلاً تعدادي از آثار سهراب را خريده بوده و در موزه نگهداري مي‌شده، ملانوري با خانواده سهراب تماس مي‌گيرد و قضيه به همين راحتي تمام مي‌شود&lt;br /&gt;رئيس ارشاد كاشان كه مبلغ پرداخت شده به خانواده سهراب را بالاي 100 ميليون تومان مي‌داند، اضافه مي‌كند: نكته اين‌‌جا است كه كاشان هيچ وقت نمي‌تواند هزينه‌اي را كه استانداري كرمان پرداخته، بپردازد. چون زير نظر استان اصفهان است&lt;br /&gt;او درباره پي‌گيري خانواده سهراب درباره اين قضيه، اين خاطره را به ياد مي‌آورد كه در اختتاميه يكي از جشنواره‌هاي سينماي جوان، 3 بار ديده كه خواهر سهراب پيش وزير ارشاد وقت -انگار سهراب تازه مرده باشد- گريه كرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسين محلوجي؛ مدير بنياد فرهنگ كاشان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي تماس با مهندس محلوجي، با بنياد فرهنگ كاشان تماس مي‌گيرم. طبيعي است كه مهندس در بنياد نباشد و دو سه بار تماس بعدي من هم بي‌جواب بماند. ولي بالاخره در ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه 26 آذر ماه خود مهندس محلوجي تماس مي‌گيرد. همان اول كار متوجه مي‌شوم كه نبايد زياد انتظار همكاري داشته باشم. چون پرسش‌هايم از مقداد محلوجي درباره بنياد فرهنگ و كارهايش، منابع مالي و جا و مكانش با وجود جواب‌هاي سهل و ممتنع او براي مهندس سوء‌تفاهم ايجاد كرده و او نسبت به كل قضيه مشكوك شده است. نهايت تلاشم را مي‌كنم كه اين سوءتفاهم را رفع كنم. ولي او همچنين خيالي ندارد و براي همين ادامه صحبت به بيراهه كشيده مي‌شود. توضيح مي‌دهد كه چرا و به چه دليل در تماس‌هاي قبلي‌ام از چند و چون و كار و بار بنياد پرسيده‌ام. مي‌گويم كه اين‌ها سوالات شخصي خودم بوده و گمان نمي‌كنم به عنوان يك كاشاني، يك فرهنگي و يك روزنامه‌نگار حق نداشته باشم آن‌ها را بدانم. مي‌گويد سوالاتتان «اطلاعاتي» بوده. مي‌گويد اگر بخواهد درباره آثار سهراب حرف بزند، بايد حضوري باشد. بايد بروم آن‌جا و «توافق» كنيم و بعد با سفارش او گزارشم در صفحه اول يكي از روزنامه هاي سراسري مثل روزنامه شرق كار شود. توضيح مي‌دهم كه اين گزارشي از روند كلي ماجرا است و مصاحبه مفصل مي‌تواند موكول شود به وقتي ديگر. مي‌گويم كه براي چاپ گزارش در روزنامه‌هاي سراسري مشكلي ندارم و اگر بنا باشد خودم مي‌توانم روزنامه‌اش را هم انتخاب كنم و اين كه فعلاً تصميم دارم آن را در يكي از نشريات محلي - مثلاً طوبي- چاپ كنم. حرف طوبي كه مي‌شود، مي‌گويد اصلاً حرف نمي‌زند. مي‌گويد من مثل اطلاعاتي‌ها مشكوك سؤال مي‌پرسم و من مي‌گويم كه اتفاقا ايشان به دليل حضور در كابينه هم كه شده، به اين وزارت‌خانه نزديك‌تر بوده و البته هست. كمي كه مي‌گذرد، مي‌بينم جايمان كاملاً با هم عوض شده. ايشان سؤال مي‌كند و من بايد جواب بدهم. تلاشم بي‌فايده است و او از قبل تصميمش را گرفته است. مي‌گويم اگر در گزارشم بنويسم مهندس محلوجي از هر توضيحي در اين زمينه خودداري كرد، اشكالي ندارد؟ جواب مي‌آيد: چرا اشكالي ندارد؟ آن وقت من هم عليه شما شكايت مي‌كنم&lt;br /&gt;و من ديگر نمي‌‌‌پرسم به چه جرمي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعيد عطايي‌شاد و مصطفي رسولي‌منش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاطرم نيست كه سعيد عطايي‌شاد در زمان انجام اين مصاحبه چه مسؤوليتي داشت. ولي به هرحال او هم كم و بيش در جريان اين نقل و انتقال‌ها بوده است: اواخر 79 و اوايل 80 بود كه لايحه‌اي براي شوراي شهر فرستاده شد. يادم هست همان موقع‌ها يك گروه هنري مهمان دانشگاه كاشان شدند. محسن خسروي در رستوران گلشن قرار ملاقاتي گذاشت تا بيش‌تر با هم آشنا بشويم. در آن نشست‌، از هر دري صحبت شد و آن‌ها اشاره كردند كه مي‌خواهند موزه سهراب سپهري را در جزيره كيش برپا كنند. حتي مذاكراتي هم انجام داده بودند و جانمايي هم در كيش انجام شده بود. من كه شوكه شده بودم، نسبت به اين كار آن‌ها اعتراض كردم و گفتم سهراب و جزيره كيش چه ربطي به هم دارند؟ بحث به گونه‌اي پيش رفت كه آن‌ها متقاعد شدند اين داستان را به كاشان منتقل كنند. حتي يك روز هم مهندس امينيان گفت تيمي از ميراث فرهنگي براي كارشناسي نوع مبلمان وقفسه‌بندي به كاشان مي‌آيد. اما به هر حال رابط ما با خانواده سپهري، آقاي امينيان بود&lt;br /&gt;شهردار فعلي مشكات با اشاره به نام‌گذاري ميدان خروجي شهر به طرف قمصر به نام ميدان سپهري، خيلي صريح و راحت كم‌كاري را متوجه مسؤلان شهر مي‌داند و مي‌گويد: اين اتفاق نوعي تحقير و توهين براي مسؤلان كاشان است. متاسفانه ما در سيستم‌هاي اجرايي‌مان اهميت موضوعاتي از اين دست را نمي‌فهميم و براي همين جديت لازم را هم به خرج نمي‌دهيم. در كارهايي از اين نمونه اگر هزينه‌هاي هنگفتي هم بشود، در نهايت منفعت مالي و معنوي ما را به دنبال خواهد داشت. در اين كار به خصوص آقاي فرماندار و آقاي امينيان كم‌كاري كردند و نبايد اجازه مي‌دادند چنين اتفاقي بيفتد&lt;br /&gt;مصطفي رسولي‌منش معاون سازمان رفاهي تفريحي و شهردار فعالي نياسر هم عقيده دارد: اين اتفاق قطعاً تاثيرات منفي‌اي براي شهر ما به همراه دارد. چون اگر اين آثار به كاشان منتقل مي‌شد مي‌توانست تاثيرات جدي و مهمي در گردشگري منطقه داشته باشد. به هرحال ما با همكاري بيش‌تر بين بخش‌هاي مختلف شهر، نبايد اجازه بدهيم اتفاقات مشابه رخ بدهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دكتر مديحي؛ دوست سهراب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيش‌تر مسافران اردهال و فرهنگ‌دوست‌ها به خاطر قبر سهراب مي‌آيند آن‌جا. براي همين ‌اين كار به لحاظ فرهنگي براي شهر ضرر بسيار زيادي دارد و نشان مي‌دهد كاشاني‌ها چقدر بي‌عرضه‌اند. اين كار دولت مثل اين است كه حمام گنجعلي‌خان را بياوريم توي باغ فين. من سهل‌انگاري را از مهندس امينيان مي‌دانم. وقتي خود وزير مستقيماً راجع به چيزي دستور مي‌دهد، چرا آن كار نبايد انجام بشود&lt;br /&gt;دكتر مديحي ديگر دوست و آشناي خانوادگي سهراب هم نسبت به اين ماجرا معترض است. اما به سختي حاضر مي‌شود تلفني راجع‌ به اين ماجرا صحبت كنيم. دل پردردي دارد و مي‌خواهد در يك ملاقات حضوري تمام اسناد و مدارك اين موضوع را بهم نشان بدهد. عذرخواهي مي‌كنم و گفتگوي رودررو را به زمان ديگري موكول مي‌كنيم: من هفت سال پيش به نمايندگي خانواده سپهري به مهندس امينيان مراجعه كردم و گفتم كه خانواده سهراب قصد دارند از ‌آثار او يك موزه راه بيندازند. ولي ايشان گفت براي اين كار جايي نداريم و خانه‌هاي تاريخي هم شرايط انجام اين كار را ندارند. با پي‌گيري‌ها، آقاي مهاجراني متقبل شد كه براي اين كار 150 ميليون هزينه كند. من نامه‌هاي ايشان به مهندس بهشتي را دارم. ولي متاسفانه هيچ كس قضيه را پي‌گيري نكرد&lt;br /&gt;از دكتر مي‌پرسم فكر مي‌كند بشود آب رفته را به جوي بازگرداند يا نه؟ مي‌گويد كه راهش را خيلي خوب بلد است. ولي مرد ميدان كجاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دكتر فيلسوفي؛ دوست سهراب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دكتر فيلسوفي از دوستان نزديك سهراب و آشناي خانوادگي خواهران اوست؛ آن‌قدر كه خودش را برادر سهراب و خواهران او را خواهران خودش مي‌داند. با اين حال درباره انتقال آثار دوست صميمي‌اش به كرمان اين طور مي‌گويد: من اصلاً از اين ماجرا خبر نداشتم و وقتي متوجه شدم كه همه چيز تمام شده بود. به هيچ وجه هم با اين كار موافق نبودم و نيستم. اصلاً كدام كاشاني‌اي است كه با اين كار موافق باشد؟ من از 6 سال پيش با وزارت ارشاد مكاتبه مي‌كردم و وزير دستوراتي داده بود كه به هيچ كدام ترتيب‌ اثر داده نشد&lt;br /&gt;او مقصر اصلي را وزارت ارشاد مي‌داند و اعتقاد دارد كه اين كار قبل از هر چيز روي آبروي شهر كاشان تاثير منفي زيادي خواهد گذاشت. اما با اين حال هنوز نااميد نيست: خانواده سهراب بايد به عنوان يك پاي معامله آن را فسخ كنند و بعد آثار را به كاشاني‌ها بدهند. من طبق وظيفه وجداني‌ام ازشان خواهش مي‌كنم اين كار را انجام بدهند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشفق كاشاني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كرمان هم جزيي از ايران است. ولي به هر صورت اين آثار بايد در كاشان متمركز مي‌شد&lt;br /&gt;عباس كي‌منش يا مشفق كاشاني شاعر معاصر كشور و دوست سال‌هاي جواني سهراب، شناخته شده‌تر از آن است كه نيازي به معرفي داشته باشد. او از وقوع اين رخداد اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند و عقيده دارد كه با موافقت مسؤولين كرمان بايد آب رفته را به جوي باز گرداند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علي ملانوري، مدير كل ارشاد كرمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون يك طرفه به خانه قاضي رفتن شرط انصاف نيست، با هزار مصيبت با حجه‌الاسلام ملانوري مدير كل ارشاد كرمان هم تماس مي‌گيرم و جالب اين جاست كه او خيلي راحت‌تر از هم شهريانم حاضر مي‌شود درباره اين ماجرا صحبت كند: بنياد فرح در سال 54 پرورشگاه صنعتي را كه از صدسال پيش علاوه بر تربيت بچه‌ها به آن‌ها هنر هم آموزش مي‌داده، بازسازي مي‌كند و به منظور معرفي آثار هنري صدسال اخير ايران و جهان، كارهاي مختلفي از 14 هنرمند خارجي و 70 هنرمند ايراني را جمع‌آوري مي‌كند. در ضمن همين اتفاق است كه همايون صنعتي سهراب را به كرمان دعوت مي‌كند و 50 تابلو او را هم مي‌خرد. پس مي‌شود گفت كه بزرگ‌ترين كلكسيون سهراب متعلق به ما بوده است&lt;br /&gt;و اما داستان كرماني شدن آثار سهراب، در اين شهر چند ماهي بيش‌تر طول نكشيده است: فروردين سال 82 بود كه مسجد جامعي به كرمان آمد و در طي سفر براي توسعه فرهنگ و هنر، يك تفاهم‌نامه همكاري فرهنگي بين وزير و استاندار كرمان امضا شد. از ماه خرداد بود كه به پيشنهاد مسجدجامعي با خانواده سهراب مرتبط شدم و كار تطبيق و تاييد و بسته‌بندي و قاب كردن و حمل آثار هم فقط از تير تا شهريور طول كشيد و دكتر عليرضا سميعي‌آذر رئيس مركز هنرهاي تجسمي ارشاد و رئيس موزه هنرهاي معاصر تهران هم كاملاً روي اين ماجرا نظارت داشت. خود ايشان اصراري براي انتقال آثار به موزه هنرهاي معاصر تهران نداشت، چون استدلال‌هاي مسجدجامعي برايش كفايت مي‌كرد&lt;br /&gt;ملانوري هم در صحبت از مبلغ تابلوها فقط روي واژه «هديه» تاكيد مي‌كند و به زور حاضر مي‌شود بگويد كه 60 ميليون داده شده، براي درمان خواهر مريض سهراب پرداخته شده است. تازه بعد هم اضافه مي‌كند: خانواده سپهري براي ما شرايط خوب و قابل قبولي گذاشتند. مثل اين كه ما حق فروش و انتقال اين آثار را نداريم و ديگر اين كه در حفظ و مرمت و تحقيق و پژوهش، نهايت تلاشمان را انجام بدهيم&lt;br /&gt;او ادامه مي‌دهد: ما فقط در طول اين چند ماه از وزارت‌خانه 2 تا تشويق گرفته‌ايم، مخصوصاً به اين دليل كه نگراني خانواده سپهري را برطرف كرده‌ايم. در استان هم رضايت عمومي هنرمندان به دست آمده و محافل فرهنگي هنري و نشريات محلي از اين ماجرا بسيار خوش‌حالند. شنيده‌ام كه فرماندار و نماينده كاشان عكس‌العمل چنداني نشان نداده‌اند و معتقد نيستند كه كار اشتباهي انجام شده. اگر عكس‌العملي هم بوده، فقط به نحوي بوده كه به التهابات موجود، پاسخي داده شده باشد. شما بگوييد فردوسي مال مشهدي‌هاست يا نماد ايران است؟ به نظرم بخشي از آن‌ها تعصبات منطقه‌اي و بومي است. سهراب متعلق به فرهنگ و هنر ايران و حتي جهان است. بعضي وقت‌ها تنها نگاه توريستي و منطقه‌اي به قضيه كفايت نمي‌كند&lt;br /&gt;از ملانوري مي‌پرسم كه فكر نمي‌كند نبايد اين كار را انجام مي‌داد و آثار سهراب حق همشهريان اوست؟ جواب مي‌دهد:« وقتي به شكل طبيعي قصه را مرور مي‌كنم، نه!» و بعد يك بار ديگر داستان طولاني شدن بحث انتقال آثار به كاشان را مطرح مي‌كند و اين كه موزه‌اي معتبر و منطبق با علم‌ موزه‌داري در كاشان وجود ندارد. در آخر هم تاكيد مي‌كند:« آن اتفاق شيرين مي‌توانست در كاشان بيفتد، ولي مهم‌تر اين است كه اين اتفاق افتاده است. تازه اين كه همه كارهاي سهراب نيست. اگر زرنگيد، بگرديد و بقيه‌اش را جمع‌ كنيد. حتي بياييد من بهتان آدرس بدهم!» حرف حساب جواب ندارد. اين جواب منطقي باعث مي‌شود كه من از او سوال خنده‌داري مثل احتمال برگشت آثار را بپرسم: خوردن برچسب اموال دولتي، تشريفات قانوني خودش را دارد. انتقال هم مجوز و تشريفات قانوني خودش را دارد. غير از موافقت ارشاد، مجوز نهاد‌هاي ميانجي تصميم‌گير را هم مي‌خواهد. در هر صورت ما بدون مشورت با وزير تصميم نمي‌گيريم و من فقط در حوزه اختيارات خودم به تعهدي كه به خانواده سهراب داده‌ام، عمل مي‌كنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پايان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين گزارش ناكام و سوخته بعد از 3 سال قرار نيست شما را به اين نتيجه برساند كه آثار سهراب بايد به كاشان برگردد. حتي بعيد نيست شما هم مثل همان 3 سال پيش من به اين نتيجه برسيد كه همان بهتركه كارهاي سهراب در جاي امني نگهداري مي‌شوند و امكان از بين رفتن يا خروج آن‌ها خيلي كم‌تر شده است. بله، مي‌دانم كه سهراب گفته چون آسمان، عشق، زمين و خلاصه همه اين‌ها مال اوست، فرقي نمي‌كند كه كجا باشد. حتي ممكن است اين بحث‌هاي زميني شش من يك غاز، روح آن بيچاره را توي گور بلرزاند. ولي با عرض شرمندگي خدمت آن بزرگوار بايد بگويم كه اين قضيه فقط و فقط به خود او ربط ندارد. حتي او بايد خوشحال باشد اگر تجربه تلخ انتقال آثارش به كرمان براي هم‌شهريان او، باعث شده كه آن‌ها از اين به بعد حواسشان را بيش‌تر جمع كنند. مخصوصاً كه اين دفعه استثنائاً پاي اصفهاني جماعت هم در كار نيست تا بتوانيم با فرافكني و انداختن تقصير به گردن آن‌ها از خودمان سلب مسئوليت كنيم&lt;br /&gt;چرا راه دور برويم؟ حتما يادتان هست زماني را كه كيومرث پوراحمد تصميم گرفت بر اساس «قصه‌هاي مجيد» هوشنگ مرادي كرماني يك سريال و چند تا فيلم سينمايي بسازد، كرماني‌هاي چه سر و صدايي راه انداختند. اما به هر حال پوراحمد شرايط نامساعد و كمبود جلوه‌هاي بصري در كرمان را بهانه كرد و با ترفند و زيركي خاص خودش قصه‌هايي را كه براي خصوصيات بومي كرمان نوشته شده بود به زادگاه خودش برد و از آن‌ها چيزي ساخت كه خودش مي‌خواست. به اين ترتيب براي پسر يتيمي كه سالها بود در ذهن و حافظه مردم با بي‌بي پيرش در كرمان زندگي مي‌كرد، يك شبه شناسنامه اصفهاني صادر كرد و حالا اگر كرماني‌ها خودشان را هم بكشند، مجيد و قصه‌هايش به شهر آن‌ها بر نمي‌گردد&lt;br /&gt;مخلص كلام اين كه بايد جنبيد و در شناخت، تكريم و حفظ آثار هنرمندان و بزرگان و جاذبه‌هاي توريستي شهر بيش‌تر تلاش كرد. اين كار گذشته از آثار و بركات معنوي‌اش، بركات مادي بسياري همراه خودش مي‌آورد و مهم‌تر آن كه ميخ «هويت» شهر اصيلمان را محكم‌تر مي‌كند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116944402125406122?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116944402125406122'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116944402125406122'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post_22.html' title='اهل كاشانم، موزه‌ام در كرمان- قسمت دوم'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116928190983792132</id><published>2007-01-20T11:44:00.000+03:30</published><updated>2007-01-24T12:05:25.101+03:30</updated><title type='text'>اهل كاشانم، موزه‌ام در كرمان- قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;این گزارش را همان موقعی که اعلام شد خانواده سهراب آثار او را به موزه صنعتی کرمان فروخته اند – یا اهدا کرده اند یا هر چیز دیگر- کار کردم. ولی به دلایلی که در اشاره اش می خوانید، تنظیم و نگارشش ماند برای همین چند ماه پیش. بعد هم فقط و فقط در نشریه طوبی کاشان چاپش کردم. گرچه در نشریات سراسری هم جای کار داشت. حالا خبری که در پست قبلی آمد- یعنی افتتاح رسمی موزه صنعتی کرمان- بهانه خوبی است برای مرور دوباره اش و مقایسه حرف هایی که حضرات زده اند با چیزی که در این چند سال اتفاق افتاده. چون طولانی است در دو قسمت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;پستش می کنم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;گزارشي از يك گزارش ناكام؛ اهل كاشانم، موزه‌ام در كرمان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشاره: حالا ديگر چند سال از آن اتفاق گذشته و اين مطلب، فقط يك گزارش ناكام و سوخته است. خوب يادم هست كه 3 سال پيش آن‌قدر براي كار كردن روي اين سوژه انگيزه و انرژي داشتم كه شايد بيش‌تر از يك ماه رويش وقت گذاشتم. اما درست وقتي كه مي‌خواستم گزارش نهايي را بنويسم، هزار و يك اما و اگري كه به ذهنم هجوم آوردند، نگذاشتند كارش را تمام كنم. چند بار ديگري هم كه سعي كردم، نشد. عيد امسال كه داشتم كاغذ پاره‌هايم را مرتب مي‌كردم، ديدم پوشه‌اش دارد همين‌جور بروبر نگاهم مي‌كند. شنيده بودم قرار است كرماني‌ها ارديبهشت، موزه سهراب را افتتاح كنند. بهانه خوبي بود. دوباره مشغول شدم و ديدم خواندن حرف‌هاي حضرات درباره اين موضوع، بعد از 3 سال هنوز هم خيلي بامزه است. بنابراين در حقيقت پشت صحنه تهيه آن گزارش را نوشتم. ببينيد در بامزگي حرف و حديث‌ها چقدر هم عقيده‌ايم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در يكي از روزهاي نيمه دوم شهريور ماه سال 82، خبري منتشر شد كه همه همشهريان و علاقمندان آثار سهراب سپهري را به فكر وامي‌داشت: «خانواده سهراب سپهري 462 اثر از آثار هنري و شخصي آن شاعر و نقاش معاصر را به موزه هنرهاي معاصر استاد صنعتي شهر كرمان اهدا كردند. حجت‌الاسلام ملانوري مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي كرمان ضمن اعلام اين خبر گفت كه اين آثار از سوي پروانه، همايون دخت و پريدخت سپهري در نهايت محبت و سخاوت (!) به اين موزه منتقل شده است. به گفته وي، اين آثار شامل نقاشي‌هاي تكميل شده، اتودها، طرح‌هاي نيمه تمام، هفت پرتره از چهره سهراب به قلم هفت هنرمند مطرح ايران و جهان و مجموعه ارزشمندي از وسايل شخصي او شامل مدال‌ها، لوح‌ها و نسخه‌هاي اول و دست‌نويس اولين كتاب‌هاي اوست&lt;br /&gt;طنز تلخ مستتر در اين خبر در سايت‌هاي اينترنتي و روزنامه‌هاي مختلف با تيترهايي مثل «اهل كاشانم، موزه‌ام كرمان» يا «صداي پاي آب در كرمان پيچيد» وامثال آن‌ها منعكس شد و اين سوال در ذهن همه نقش بست كه چرا آثار اين شاعر و نقاش مهم و پرطرفدار معاصر كه شهر محل تولدش در هويت و تشخص هنري‌اش نقش مهمي داشته، به كرمان منتقل مي‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واكنش كاشاني‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاشاني‌هايي كه ناخودآگاه خودشان را با پرسش افكار عمومي مواجه مي‌ديدند، كم و بيش نسبت به اين اتفاق واكنش نشان دادند. ميثم نمكي رئيس اداره ارشاد كاشان در مصاحبه‌اي با ايرنا گفت: اگر چه سهراب متعلق به تمام ايران است، اما او از افتخارات ادبي كاشان محسوب مي‌شود و انتقال آثار او به كرمان توقع و انتظارات فرهنگيان كاشان را دو چندان كرده است و اين شهرها از همه شهر براي داشتن اين گنجينه استحقاق بيش‌تري دارد&lt;br /&gt;مهندس حسين محلوجي وزير پيشين معادن و فلزات، نماينده كاشان در دو دوره از مجلس، معاون اجرايي بخش تحقيقات مجمع تشخيص مصلحت نظام و مسؤول بنياد فرهنگ كاشان هم براي احمد مسجدجامعي وزير وقت ارشاد نامه‌اي نوشت و ضمن توضيح گفتگوها و رايزني‌هاي مختلفي كه بنياد با خانواده سهراب انجام داده بود، از وزير خواستار اقدامات راه‌گشايي در اين زمينه شد. محلوجي خطاب به وزير ارشاد نوشت: بنياد فرهنگ كاشان را پي نخودسياه فرستادند. نمي‌توانم بپذيرم كه چگونه ممكن است در مجموعه وزارت ارشاد چنين اتفاق غير منطقي بيفتد. يقيناً براي وزارت محترم ارشاد افتخاري بود كه يك بنياد غير انتفاعي كه فقط كار فرهنگي مي‌كند، آن هم در قالب بخش خصوصي، آثار سهراب سپهري را با هزينه‌ خود به زادگاهش و آن هم در موزه‌اي به نام او و با سرپرستي ميراث فرهنگي كشور منتقل نمايد. اما برعكس انتقال آثار سپهري به موزه گنجينه‌ هنرهاي معاصر كرمان، غير عقلايي و سوال برانگيز است&lt;br /&gt;دكتر حبيب‌الله صناعتي(پويا) يكي از دوستان صميمي و نزديك سهراب در يادداشتي با عنوان «آثار سهراب سپهري،چرا در كرمان؟» كه در تاريخ اول مهر ماه 82 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد، با ذكر چند دليل اثبات كرد كه وزارت ارشاد و ميراث فرهنگي بايد ترتيبي بدهند كه آب رفته به جوي بازگردد. پروانه سپهري خواهر سهراب و وارث او اين يادداشت را بي‌پاسخ نگذاشت و درست پانزده روز بعد در يادداشتي در همان روزنامه به شرح دلايل انجام اين كار از سوي خود وبقيه وارثان سهراب پرداخت: به اختصار اولين نامه درخواست براي حفاظت اين آثار توسط دوست و همكلاسي سهراب، دكتر محمود فيلسوفي در تاريخ 28/11/76 خطاب به وزير محترم وقت ارشاد، جناب آقاي دكتر مهاجراني تحرير و به شماره 27490 و تاريخ 28/11/76 ثبت دفتر وزارت شد. وزير محترم دستور تخصيص يكي از خانه‌هاي كاشان براي نگهداري تابلوهاي سهراب را داده بودند. به علت عدم تحركي در اين باره، دو نامه شخصاً جهت استحضار وزير محترم ارسال داشتم. از طرف معاونت وزير به آقاي امينيان رئيس ميراث فرهنگي كاشان صريحاً دستور داده شد. شش سال از اين تاريخ مي‌گذرد و وزير محترم تعويض شده و برنامه آثار سهراب به تعويق افتاد. در اين مدت ما ناچار مرتباً به خواستاران اين تابلوها پاسخ رد مي‌داديم تا اين كه عده‌اي از كاشان، خارج از كادر وزارت ارشاد مراجعه و پيشنهاد تحويل تابلوها را براي ارائه در خارج از كشور دادند و وقتي سوال شد تضميني براي بازگشت اين آثار نيست، احساس شد كه اين سوال باعث كدورت خاطر ايشان شده و ديگر مراجعه‌اي نداشتند. جناب آقاي دكتر صناعتي! پپدر گرامي، شما استاد نقاشي بوديد و توجه داريد كه حفاظت تابلو نقاشي از عوامل چهارگانه طبيعت آن هم براي مدت‌هاي طولاني چقدر ظريف و حساس است. براي اطلاع شما بايد تذكر بدهم كه خانه عباسيان بعد از 6 سال هنوز هم براي اسكان تابلوها آمادگي ندارد و فردي در كاشان به عنوان متخصص موزه‌داري وجود ندارد. يادآوري مي‌كنم كه همه اسناد و نامه‌ها در صورتي كه مايل باشيد، در اختيار جنابعالي يا همشهريان محترم قرار مي‌گيرد&lt;br /&gt;گذشته از همه اين‌ها نامه‌اي كه به شماره 16858 و به تاريخ 29/8/82 از سوي عباس جعفري طوسي مديركل هماهنگي امور استان‌هاي وزارت ارشاد به مهدي حري فرماندار و رئيس وقت ستاد حفظ و احياء ميراث فرهنگي كاشان ابلاغ شده است، نشان دهنده تلاش او و همكارانش براي بازگرداندن آثار سهراب به كاشان بعد از آگاهي از اين داستان است. در اين نامه مي‌خوانيم: «بازگشت به نامه شماره 4631/8/1 مورخ 7/7/82 با عنوان وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي در خصوص روند انتقال آثار زنده‌ياد سهراب سپهري به كاشان و تأسيس موزه، بدين وسيله نظر وزير محترم در اين رابطه براي آگاهي اعلام مي‌شود: اين موضوع به خانواده محترم سهراب سپهري بر مي‌گردد كه از عدم پيگيري از ناحيه برخي از پيشنهاد دهندگان گله‌مند بودند و چندين بار به صورت مكتوب و شفاهي اين گلايه را به اين وزارت‌خانه منتقل و منعكس كردند. به هرحال موضوع انتقال از خانواده به مراكز فرهنگي مربوط به ارشاد نيست. اميدوارم پس از انتقال، زمينه همكاري بيش از پيش بين كرمان و كاشان فراهم آيد&lt;br /&gt;در تاريخ 20/8/82 هم خبري روي خروجي خبرگزاري ميراث فرهنگي آمد كه از كنار هم قرار دادن تمام گزينه‌هايش، متوجه مي‌شدي از آن دست خبرهايي است كه نبايد آن‌ها را جدي گرفت و حال گذشت نزديك به 3 سال از آن ماجرا نشان مي‌دهد كه آن احساس، احساس اشتباهي نبوده است. سيداحمد طباطبايي معاون معرفي و آموزش سازمان ميراث فرهنگي خبر داده بود كه كليه آثار سهراب در بخش‌هاي گوناگون ميراث فرهنگي و به ويژه موزه‌ها جمع‌آوري مي‌شود و در خانه طباطبايي‌هاي كاشان كه علاوه بر موزه سهراب سپهري به مركز نقاشي استان و كلاس آموزش نقاشي هم تبديل مي‌شود، به نمايش در مي‌آيد. البته او خودش در پايان تصريح كرده بود كه در حال حاضر تمام امكانات ميراث براي احداث موزه‌اي با اين عنوان در كاشان، تابلوهايي است كه در موزه‌هاي سازمان ميراث فرهنگي وجود دارد. با اين حساب تصديق بفرماييد كه با وجود تيتري مثل «آثار سهراب سپهري به زادگاهش بازمي‌گردد»، چرا بايد آن را به كلي ناديده گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پروانه سپهري؛ خواهر سهراب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترجيح مي‌دهم اول كار ماجرا را تمام و كمال از زبان پروانه سپهري بشنوم. هرچه باشد او خواهر سهراب و وارث اوست. خودش مي‌گويد هم در زمان حيات مادر كه دادگاه تمام آثار سهراب را متعلق به او مي‌دانسته، وكيل او بوده و هم بعد از فوتش و وارث شناخته شدن تمام خواهرها، باز هم به دليل گرفتاري آن‌ها تمام كارهاي مربوط به سهراب هم‌چنان به عهده او باقي مانده است. بعد هم ماجرا را اين طور توضيح مي‌دهد: همه دنيا رسم است كه بعد مرگ هنرمند، دولت به سراغ بازماندگانش مي‌رود. ولي اين‌جا از اين خبرها نيست. در تمام اين سال‌ها همه كارهاي سهراب را با هول و ولا در يك اتاق نگهداري كردم. هميشه دلهره داشتم و مي‌ترسيدم نكند اتفاقي بيفتد و مثلاً تابلوها و نقاشي‌ها آتش بگيرند يا آب بينشان بيفتد. 15 سال پيش براي حل اين مشكل به مهندس بهشتي مراجعه كردم كه آن روزها در شهرداري بود. استقبال كرد و مرا فرستاد پيش شهردار منطقه يك. قرار شد خودم خانه مناسبي براي تاسيس موزه سهراب پيدا كنم. كم‌ترين خانه‌اي كه من پيدا كردم و فكر كردم براي اين كار مناسب است، 800 ميليون قيمت داشت كه گفتند گران است. حدود 6 سال پيش دكتر فيلسوفي نامه‌اي براي وزير ارشاد وقت ـ دكتر مهاجراني ـ نوشت و ماجراي تاسيس موزه سهراب را مطرح كرد. ايشان تماس گرفت و گفت يكي از خانه‌هاي مرمت شده مثل عباسيان را به اين كار اختصاص بدهند. تا مدت‌ها بعد جز چند تماس بي‌ثمر خبر ديگري نشد تا اين كه مهاجراني رفت پي كارش. دوباره رفتيم سراغ مهندس سيدمحمد بهشتي و بعد با حضور ايشان، معاون هنري ارشاد، مهندس امينيان و من جلسه‌اي در ميراث تهران برگزار شد و نتيجه اين بود كه خانه عباسيان به موزه تبديل شود. حتي خبرش در روزنامه‌هاي مختلف چاپ شد. با اين وجود، شش سال معطل شديم. چون هرچه با ايشان تماس مي‌گرفتيم، ارتباط ميسر نمي‌شد. منشي‌اش مي‌گفت فقط جمعه‌ها مي‌‌‌آيد نامه‌ها را نگاه مي‌كند و مي‌رود. هميشه يا در راه كاشان به اصفهان بود و يا در راه اصفهان به كاشان، تا اين كه حدود يك سال پيش مهندس امينيان، مهندس محلوجي را به منزل ما آورد و گفت كارها را به او بدهيد. يك بار هم مهندس بهشتي آمد و همين را گفت. محلوجي هم مي‌خواست كارها را در يكي از خانه‌هاي قديمي كاشان بگذارد. ولي معلوم نبود كجا؟ ضمن اين كه مي‌خواست آن‌ها را در خارج از كشور هم به نمايش بگذارد. ما فقط شرط كرديم در قرارداد قيد شود كه كارها حتماً بايد به ايران برگردند. اما ايشان رفت و ديگر تماس نگرفت. من دوباره رفتم پيش مسجد‌جامعي و پرسيدم چكار كنم. قرار شد يك ماه بعد تماس بگيرم و آن وقت موزه صنعتي كرمان را پيشنهاد داد. پرسيد از جا و قيمت راضي هستيد؟ به ما 60 ميليون هديه دادند. گفتم بله، هديه را كه نمي‌شود تعيين كرد&lt;br /&gt;مي‌پرسم با همه اين اوصاف به نظر شما بهتر نبود آثار سهراب در شهر و ديار آبا و اجدادي‌اش به نمايش در‌مي‌آمد؟ مي‌گويد: معلوم است كه ما هم مي‌خواستيم كارها در كاشان باشد. براي همين 6 سال انتظار كشيديم. ولي كاشاني‌ها فقط حرف زدند. اين آثار قبلاً در خانه‌اي در كاشان بود و موريانه‌ها حسابي به آن‌ها آسيب رسانده بودند. كاشاني‌ها هم مي‌خواستند موزه را در يكي از همين خانه‌هاي قديمي برپا كنند. در حالي كه به خاطر شرايط آب و هوايي كاشان، اين خانه‌ها اصلاً براي نگهداري اين تابلوها مناسب نيست. شرايط ايده‌آل يك موزه و موزه‌دار و كارشناس هم ندارد&lt;br /&gt;قيمت فروش اين آثار يعني بيش‌تر از 50 تابلو، حدود 300 اتود و كار مختلف و همين طور كفش و كلاه و لباس‌هاي سهراب ، يكي از مهم‌ترين نكته‌هايي است كه در اين گزارش، نظرات متفاوتي درباره آن مي‌‌خوانيد. پروانه سپهري به شدت روي اين واژه حساسيت دارد و در عوض روي لفظ «هديه» تاكيد مي‌كند: كارشناسان قيمت اين آثار را يك ميليارد تومان تخمين زده بودند. ولي موزه صنعتي كرمان فقط 60 ميليون تومان به ما هديه داد كه در حقيقت قيمت يكي از تابلوها بود. ما هم حرفي نزديم. حتي اگر 2 ميليون هم مي‌دادند، چيزي نمي‌گفتيم. چون در اصل ما هم آن‌ها را به موزه صنعتي كرمان «هديه» داده بوديم&lt;br /&gt;وقتي مبالغ مختلف اين «هديه» را به نقل از منابع مختلف مي‌گويم، به شدت عصباني مي‌شود: ماهواره‌ها غلط كرده‌اند. همه آن‌هايي كه مي‌گويند، غلط كرده‌اند.» و در ادامه تاكيد مي‌كند: « البته اگر مي‌خواستيم كارها را به محلوجي بدهيم، كمتر از يك ميليارد تومان نمي‌گرفتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهدي حري؛ فرماندار وقت شهر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از كلي تماس ناموفق، بالاخره موفق مي‌شوم صداي فرماندار وقت نجف‌آبادي شهر را بشنوم. هنوز يك ماهي به حلول ايام شكوهمند انتخابات مجلس هفتم باقي مانده، ولي مهدي حري بدش نمي‌آيد به اين بهانه و همين‌طور بودن پشت فرمان و رعايت اصول ايمني و مقررات رانندگي، اين گپ چند دقيقه‌اي را به فرصت نامعلوم ديگري موكول كند. يادآوري مي‌كنم كه هرچه بگذرد، به انتخابات نزديك‌تر مي‌شويم و گرفتاري‌‌ها بيش‌تر مي‌شوند&lt;br /&gt;مهدي حري مي‌گويد كه از توافق خانواده سهراب با موزه صنعتي كرمان بي‌خبر بوده و وقتي از آن اطلاع پيدا كرده، شديداً به ميراث فرهنگي و ارشاد اعتراض كرده و گفته كه اين آثار بايد در كاشان باشند. از او درباره اقدامات انجام شده قبل از وقوع اين اتفاق مي‌پرسم، مي‌گويد: قدامات فرمانداري همان كارهاي مهندس امينيان بوده. بنياد فرهنگ كاشان داوطلبانه اظهار علاقه كرده بود كه اين آثار را بخرد و به ميراث فرهنگي واگذار كند. مهم‌ترين مشكل ما مشكل مالي بود و تنها منبع ما مهندس محلوجي بود. اما ارشاد كرمان به منابعي وصل بود كه توانست اين آثار را 120 ميليون تومان خريداري كند&lt;br /&gt;فرماندار وقت كاشان هرگونه كم همتي در اين زمينه را نفي مي‌كند و اعتقاد دارد كه با وجود انتقال اين آثار به كرمان، چيزي از دست نرفته: اين‌ها يك قلم كوچك از آثار هنري سهراب است. ما دنبال آثاري از او هستيم كه در خارج از كشور است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سيف ‌ا… امينيان؛ رئيس ميراث فرهنگي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان‌طور كه پروانه سپهري مي‌گويد، پيدا كردن رئيس ميراث فرهنگي كاشان كار ساده‌اي نيست. ولي به هرحال او يكي از مهم‌ترين افرادي است كه بايد براي اظهار نظر و نتيجه‌گيري درباره اين ماجرا حتماً حرف‌هايش را بشنوم: در سال 80 از طريق مهندس كاظمي معاون هنري وزارت ارشاد و مهندس بهشتي رئيس ميراث اطلاع پيدا كردم كه خانواده سپهري به ارشاد پيشنهاد داده‌اند كه كارهاي سهراب را در اختيار ارشاد يا ميراث قرار بدهند. با خانم پروانه سپهري تماس گرفتم. ايشان به سازمان ميراث آمد و در دفتر آقاي صمدي مدير امور حقوقي به مدت 2 ساعت ديدار كرديم و ايشان گفتند كه اگر بنياد آبرومندي تاسيس شود، آمادگي دارند آثار سهراب را تحت هر شرايطي در اختيار ما بگذارند. بعد از آن چندين بار به منزل خانم سپهري رفتم كه توقع داشتند ارشاد يا ميراث چيزي حدود 60 ميليون به ايشان واگذار كند. از آن طرف جلساتي با شوراي شهر داشتيم كه در آن‌ها تصويب شد خانه عباسيان كه مالكيت آن با شهرداري است، به اين كار اختصاص پيدا كند. ولي متاسفانه هرچه تلاش كرديم، نتوانستيم اين پول را جور كنيم. گذشت تا اين كه در يك مراسم افطاري در بنياد فرهنگ كاشان و با حضور مهندس بهشتي اين مساله مطرح شد و آقاي محلوجي پذيرفت كه اين پول را بپردازد. در منزل سپهري با حضور من، مهندس محلوجي، مهندس علي شكرريز، پروانه سپهري و يكي از خواهرزاده‌هايش «قراچه داغي» جلسه‌اي تشكيل شد و بعد از صحبت‌هاي كلي به اين توافق رسيديم كه مقداري از آثار به مبلغ 60 ميليون خريداري شود و بقيه را هم اهدا كنند. خانواده سهراب نگران بودند كه آثار به شخص خاصي واگذار نشود و مهندس بهشتي به آن‌ها اطمينان داد كه اصلاً نگران اين ماجرا نباشند. تمايل آن‌ها بر اين بود كه خانه بروجردي‌ها به بنياد سهراب تبديل بشود و ما هم قبول كرديم با وجود مشكلات اداري موجود، اداره ميراث را از آن‌جا به جاي ديگري منتقل كنيم. در نهايت ما منتظر تحويل پول از جانب مهندس محلوجي و تحويل آثار بوديم كه يك‌دفعه اين خبر را شنيديم&lt;br /&gt;مهندس امينيان در جواب اين سوال كه فكر مي‌كنيد چقدر در اين ماجرا كوتاهي كرده‌ايد، با لهجه شيرين آراني مي‌گويد: من در طول مدت 2 سال، بيش از 20 سفر و بيش از 10 ملاقات داشتم و با وجود اين كه مسؤوليت ميراث استان اصفهان را هم بر عهده داشتم، نمي‌توانستم همه كارهايم را براي اين كار ول كنم. البته وقتي مسؤوليت استان اصفهان به من محول شد، تراكم كارم بالا رفت و اعتراف مي‌كنم ممكن است به دليل تراكم كار، كم‌تر پي‌گيري كرده باشم. ضمن اين كه سن من بيش از 60 سال است و بيش‌تر از 37 سال سابقه كار دارم وظرفيت هر آدمي هم محدود است. ولي در هر صورت من يكي از اولين كساني بودم كه پيش‌قدم شدم و بيش‌تر از 20 سفر براي همين ماجرا به تهران رفتم. مشكل اصلي ما اين بود كه 60 ميليون پول نداشتيم&lt;br /&gt;مهندس امينيان به چاپ خبري مبني بر سرقت آثار و بعد برگرداندن آن‌ها توسط جناب دزد اشاره مي‌كند و مي‌گويد: نمي‌خواهم خيلي از مسائل را بگويم و بسياري از چيزها بايد محفوظ بمانند. ولي شما همين قدر بدانيد كه مشكل اصلي پول است. چرا بايد فقط ميراث فرهنگي در اين زمينه‌ها اقدام كند؟ ارگآن‌ها و نهادهاي ديگر وظيفه‌اي ندارند؟ خود خانواده سپهري نبايد عرق ملي داشته باشند&lt;br /&gt;امينيان در مورد نحوه حفاظت از آثار ـ اگر قرار بود به كاشان بيايند ـ عقيده‌‌اي كاملاً مخالف هم شهري‌اش ميثم نمكي دارد: ما غير از موزه هنرهاي معاصر تهران و كرمان، اين همه موزه‌هاي مختلف داريم. آيا همه آن‌ها شرايط غيراستانداردي دارند؟ ضمن اين كه همان موقع هم اخلاقاً به خانواده سپهري متعهد شديم كه همه ضوابط و استانداردها را در مورد كارها رعايت كنيم&lt;br /&gt;او در پايان مي‌گويد كه هنوز از برگرداندن آثار نااميد نيست. امينيان از جمع‌آوري آثار سهراب در جاهاي مختلف ديگر، هماهنگي با شوراي شهر براي واگذاري خانه طباطبايي‌ها براي اين كار و اقدامات ديگري خبر مي‌دهد كه قرار است نتيجه آن‌ها به افتتاح بنياد سپهري در هفته ميراث فرهنگي سال 83 ـ از 28 ارديبهشت تا 3 خرداد ـ خواهد انجاميد. ولي حالا بعد از گذشت قريب 2 سال، فرصت خوبي است كه بپرسيم پس چي شد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116928190983792132?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116928190983792132'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116928190983792132'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post_20.html' title='اهل كاشانم، موزه‌ام در كرمان- قسمت اول'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116893781808248870</id><published>2007-01-16T12:24:00.000+03:30</published><updated>2007-01-24T12:04:14.746+03:30</updated><title type='text'>یک خبر</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;فعلا &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-860326"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;این خبر ایسنا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt; را بخوانید. بعدا مفصل درباره اش حرف می زنیم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116893781808248870?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116893781808248870'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116893781808248870'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post_16.html' title='یک خبر'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116884108490371219</id><published>2007-01-15T09:31:00.000+03:30</published><updated>2007-01-15T09:34:44.913+03:30</updated><title type='text'>معرفی «زیر درخت انجیر» در رادیو گفت و گو</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;می دانم که نوشته های این جا از جنس مطالب وبلاگی معمولی نیست و کمی هم دوز مطالب خود تحویل گیرانه اش(!) بالا رفته. به هر حال این ها باید یک جا متمرکز بیاید و قابل دسترس باشد، لااقل برای خودم. فعلا شما به بزرگی خودتان ببخشید، قول می دهم درست می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانلود معرفی «زیر درخت انجیر» در رادیو گفت و گو ... &lt;a href="http://www.irirg.com/html/index.php?module=htmlpages&amp;func=display&amp;amp;pid=106"&gt;برنامه اول&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دانلود معرفی «زیر درخت انجیر» در رادیو گفت و گو ... &lt;a href="http://www.irirg.com/html/index.php?module=htmlpages&amp;func=display&amp;amp;pid=111"&gt;برنامه دوم&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116884108490371219?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116884108490371219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116884108490371219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post_15.html' title='معرفی «زیر درخت انجیر» در رادیو گفت و گو'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116875666862448649</id><published>2007-01-14T10:03:00.000+03:30</published><updated>2007-01-14T10:07:48.633+03:30</updated><title type='text'>معرفی «سر زدن به خانه پدری» دررادیو گفت و گو</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;شبکه رادیویی گفت و گو برنامه ای دارد به اسم «اندیشه های روبرو». چند وقت پیش گفتند بیا برای معرفی «سر زدن به خانه پدری» و«زیر درخت انجیر». خبر نداشتم چی شده تا این که هفته پیش علیرضا غنچی سردبیر برنامه، سی دی اش را برایم آورد. یک امتیاز این رادیوعلاوه بر متفاوت بودنش از نظر محتوایی، امکان دانلود برنامه هایش روی سایتش است که به علاقمندانش فرصت می دهد هروقت دلشان خواست آن را گوش کنند&lt;br /&gt;معرفی و گپ و گفت «سر زدن به خانه پدری» در تاریخ های 6/9/85 و 8/9/85 در دو برنامه پخش شده و معرفی و گپ و گفت «زیر درخت انجیر» هم در تاریخ های22/9/85 و27/9/85 در دو برنامه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانلود معرفی «سر زدن به خانه پدری» در رادیو گفت و گو ... &lt;a href="http://www.irirg.com/html/index.php?module=htmlpages&amp;func=display&amp;amp;pid=89"&gt;برنامه اول&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;دانلود معرفی «سر زدن به خانه پدری» در رادیو گفت و گو ... &lt;a href="http://www.irirg.com/html/index.php?module=htmlpages&amp;func=display&amp;amp;pid=92"&gt;برنامه دوم&lt;/a&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116875666862448649?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116875666862448649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116875666862448649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post_14.html' title='معرفی «سر زدن به خانه پدری» دررادیو گفت و گو'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116852102080345392</id><published>2007-01-11T16:38:00.000+03:30</published><updated>2007-01-11T16:46:32.990+03:30</updated><title type='text'>من هم اعتراف می کنم</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;به این یلدا بازی وبلاگ ها نه دعوت شدم و نه راستش علاقه ای داشتم که خودم شرکت کنم. گرچه به گمانم کار خیلی قشنگی بود که لااقل باعث می شد کمی خودمان باشیم. ولی جالب است که خیلی اتفاقی برخوردم به یکی از این اعتراف ها که &lt;a href="http://www.ghaf.persianblog.com/1385_10_ghaf_archive.html#6026443"&gt;درباره خودم&lt;/a&gt; بود&lt;br /&gt;1&lt;br /&gt;مهدی قاسمی را بعد از دیپلم، شاید دو سه بار دیده باشم. با آن روزهاش هیچ فرقی نکرده بود. حالا که او این قدر راحت اعتراف کرده، من هم اعتراف می کنم که توی دبیرستان محمودیه کاشان اسمش را گذاشته بودم هویج. گاهی هم بهش می گفتم زردک. همه آن ماجرایی که نوشته درست است. تمام سال های دبیرستان که من مدام زیر میز یا کاریکاتور دبیرها را می کشیدم، کتاب و مجله می خواندم، بحث های غیر درسی را به سمتی می بردم که دبیرها از سیاست و این جور چیزها حرف بزنند، به خاطر مقاله ها و داستان هایی که می نوشتم و یا دست بالاش به خاطر توطئه های جدیدی که طراحی می کردم و بقیه اجرایش می کردند، از کلاس اخراج می شدم و... او مرا مسخره می کرد و مدام از بی فایده بودن و مسخره بودن نوشتن و ادبیات و سیاست می گفت&lt;br /&gt;حتی بعد از آن که در آن روز کذایی در سروش جوان دیدمش و فهمیدم یک جورهایی حسابی درگیر کارهای دانش جویی و روزنامه شریف شده و حتی بعد یک بار که در خوابگاه زنجان مهمانش شدم وکتاب های مختلفی را که به حال و هوا و گروه خونی اش نمی خورد، در قفسه کتاب خانه اش دیدم، باورم نمی شد این قدر آلوده این عوالم شده باشد&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;دوست دارم درباره آن روز اردوی پایانی سال چهارم ریاضی هم بنویسم که برایم ازخاطره انگیزترین روزهای آن سال هاست. رفتیم قمصر، خانه یکی از بچه ها. همه بودند؛ هم بچه خلاف ها و هم به اصطلاح گروه فشار کلاس که همین مهدی هم جزوشان بود. بعد ناهار مانده بودیم چه کنیم که به هیچ کس برنخورد. من پیشنهاد دادم که هرکس به ترتیب بنشیند وسط و بقیه خصوصیات مثبت و منفی اش را در این 4 سالی مه با هم بوده ایم روی کاغذ بنویسند. ملت کلی حال کردند از این برنامه. یادم نیست من برای مهدی چی نوشتم. ولی چیزی را هم که می گوید یادم نیست. شاید باورنکنید که هنوز تکه کاغذهایی را که بچه ها برای من نوشتند، نگه داشته ام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116852102080345392?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116852102080345392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116852102080345392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post_11.html' title='من هم اعتراف می کنم'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116815231181248601</id><published>2007-01-07T10:09:00.000+03:30</published><updated>2007-01-07T10:17:36.900+03:30</updated><title type='text'>یادداشت احمد طالبی نژاد درباره سرزدن به خانه پدری</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این روزها دومین سالگرد انتشار «سرزدن به خانه پدری» است که خیلی اتفاقی هم زمان است با تولد بیضایی. پس بهانه خوبی است برای خوانندن یادداشت احمد طالبی نژاد روی این کتاب که شهریور 84 در شماره 23 ماه نامه هفت چاپ شد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;بهرام بیضایی از جهاتی خوش شانس ترین هنرمند معاصر ایران است. تعداد کتاب هایی که درباره او و آثارش منتشر شده، نزدیک به ده عنوان است و این علاوه بر ده ها اثری است که از خود وی منتشر شده. وقتی به سال شمار زندگی او نگاه می کنیم که در همین کتاب به عنوان یک فصل آمده، حیرت می کنیم از این همه تلاش و کار که فزون تر از حد سن یک آدمیزاد است&lt;br /&gt;او متولد 1317 تهران است و تا امروز، 67 بهار را پشت سر گذاشته، اما حاصل کارش بیش از انسان هاست. به هر حال آخرین تلاش در جهت بازشناسایی بیضایی و آثارش، کتاب حاضر است که به همت گروهی از علاقمندان فرهنگ و هنر مقیم کاشان فراهم آمده است. ماجرای کتاب بر می گردد به برنامه نکوداشتی که دی ماه 79 به همت کانون فرهنگی هنری سپهری در کاشان برگزار شد و طی یک هفته تعدادی از آثار او به نمایش درآمدند و گروهی از منتقدان، کارشناسان و صاحب نظران درباره این آثار با حاضران بحث و گفت و گو کردند. علاوه بر این، کتاب دربرگیرنده چند مقاله از نویسندگان آشنا و ناآشنا نیز هست. از جمله مینو فرشچی، شهلا لاهیجی و ...&lt;br /&gt;اما سخن رانان این برنامه که متن سخن رانی و پرسش و پاسخشان با حاضران در کتاب آمده، عبارتند از : قطب الدین صادقی (بیضایی وتئاتر)، محمد تهامی نژاد (بیضایی و تاریخ)، نوشابه امیری (بیضایی و زن)، امید روحانی (بیضایی و اسطوره)، احمد طالبی نژاد (بیضایی و نگرش اجتماعی)، زاون قوکاسیان (بیضایی و ارتباط)، و متن حرف های خود بیضایی در واپسین جلسه این نکوداشت، با عنوان «اگر حرفی مانده باشد». کتاب دو پیوست خواندنی هم دارد: پیوست نخست، متن پرسش و پاسخ جوانان کاشانی در اسفند 1380 است که به بهانه فیلم «سگ کشی» انجام شده. به عنوان نخستین پرسش از بیضایی پرسیده اند: «عنوان فیلم از کجا آمده؟» و او زیرکانه پاسخ داده: حق با شماست. در فیلم سگی کشته نمی شود و حتی اصلا سگی دیده نمی شود و از آن بدتر اصلا هیچ کشته شدنی دیده نمی شود &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;پیوست دوم، در واقع شجره نامه خاندان بیضایی است که به توصیه بهرام بیضایی توسط پدرش ذکایی بیضایی که از شاعران کلاسیک گوی بوده، در سال 1365 &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نوشته شده و بسیار خواندنی است و به برخی سوء تعبیرها درباره این خاندان هم پایان می دهد. اما جذاب ترین بخش کتاب شعری نیمه بلند از بیضایی است. خودش در مقدمه کوتاهی که بر این شعر نوشته، گفته است که «من که- بی آن که شاعر باشم- گاهی پرتی نوشته ام از آن گونه که او (پدرش) هرگز دوست نداشت». چند خطی از سروده بیضایی را با عنوان «از نگفتن، گفتن» می خوانیم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;گهگاه خواب دخترکی می بینم کم سال/ که قرار است روزی مادر من باشد./ دخترکی که بازی هایش شبیه بازی نیست/ و کارنامه درخشانش/ با اشک دوری از مادر شسته شده!/ توپش را زمین می زند، و می شمرد؛/ و آن چه می شنود چیزی نیست/ جز صدای توپش – و دلش!/ رنگ پریده اش را لبخندی زینت نمی دهد/ خودش را می بیند در آینه؛/ همبازی خودش!/ لی لی کنان از خط ها می گذرد؛/ و چون می گذرد از ته خط؛/ می ماند میان نرفتن و رفتن/ فکر می کند به من/ - به غریبه ای-/ که قرار است روزی فرزند او باشد/ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;احمد طالبی نژاد/ ماه نامه هفت/ شماره 23/ شهریور 84&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116815231181248601?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116815231181248601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116815231181248601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post_07.html' title='یادداشت احمد طالبی نژاد درباره سرزدن به خانه پدری'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116815145533935496</id><published>2007-01-07T09:53:00.000+03:30</published><updated>2007-01-07T10:00:55.346+03:30</updated><title type='text'>شب اورهان پاموك در خانه هنرمندان</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مجله بخارا در ادامه برگزاري شب هاي بخارا ساعت 17 چهارشنبه بيستم دي ماه شب اورهان پاموك را در خانه هنرمندان برگزار می کند&lt;br /&gt;در اين مراسم كريستوف دوبلگ نويسنده و منتقد نامدار انگليسي، درباره «سياست و اجتماع در آثار پاموك»، رضا سيد حسيني درباره «پاموك و ساختار رمان هايش»، دكتر جواد مجابي درباره «پاموك نماينده نسل جديد نويسندگان ترك» صحبت خواهند کرد. گورجان تروك اوغلي، سفير تركيه در ايران نيز ديگر سخنران اين شب است و علي دهباشي گزارشي از وضعيت ترجمه آثار پاموك در ايران ارائه خواهد داد. ارسلان فصيحي خطابه مفصل پاموك در آكادمي نوبل را با ترجمه خودش خواهد خواند و پگاه احمدي بخشي از رمان منتشر نشده پاموك را قرائت خواهد کرد. در اين مراسم فيلمي از زندگي پاموك به نمايش درخواهد آمد&lt;br /&gt;اورهان پاموك پيش از دريافت نوبل ادبي 2006  نيز  عنوان مشهورترين نويسنده نسل جديد  ترك را از آن خود كرده بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116815145533935496?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116815145533935496'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116815145533935496'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='شب اورهان پاموك در خانه هنرمندان'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116711732883700253</id><published>2006-12-26T10:43:00.000+03:30</published><updated>2006-12-26T10:45:28.853+03:30</updated><title type='text'>برای زلزله بم</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;امروز سالگرد زلزله بم است. روز زلزله کاشان بودم و مراسمی داشتیم با حضور محمود دولت آبادی و –اگر اشتباه نکنم- جواد مجابی و امیرحسن چهلتن. یک بولتن کوچک به کمک بچه ها درآوردم و با هماهنگی فرمانداری با کامیون های کمک های مردمی با محمود ساطع و اکبر رضوانیان و مصطفی جوادی راه افتادیم.شرحش بماند برای بعد&lt;br /&gt;سه سال است که همین را به خودم می گویم و  هیچی درباره اش ننوشته ام. سعی کردم دوربینی ببرم و خیر سرم مثلا مستندی بسازم. بردم، آن هم دو تا. ولی نشد. رفتم و دیدم آن جا هر ننه قمری دوربین دست گرفته&lt;br /&gt;آن جا فهمیدم بحران یعنی چی، و حدس زدم انقلاب و جنگ هم باید چیزی باشد در همین مایه ها. آن جا یک بار دیگر فهمیدم که هیچ وقت با سرعت کار روزنامه نگاری کنار نمی آیم و بنابراین هیچ وقت روزنامه نگار نمی شوم&lt;br /&gt; از بم تنها یکی دو حلقه عکس های خودم باقی مانده و چند تا آلبوم خانوادگی که زیر آوار پیدا کردم،با یکی دو تا دفتر انشا و نقاشی بچه ها و یک نوار کاست از صدا هایی که ضبط کرده ام. کی داستانشان را بنویسم، خدا می داند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116711732883700253?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116711732883700253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116711732883700253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/12/blog-post_26.html' title='برای زلزله بم'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116703261120367979</id><published>2006-12-25T11:01:00.000+03:30</published><updated>2006-12-26T10:33:35.143+03:30</updated><title type='text'>دیدار با علی دهباشی</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دیشب رفتم دفترعلی دهباشی. به یوسف علیخانی گفته بود که می خواهد مرا ببیند. جای جالبی بود. از «سرزدن به خانه پدری» مرا می شناخت. می گفت با بیضایی ذکر خیرت بوده. کتاب را بهم داد که امضاش کنم. لابد خود بیضایی بهش داده بود. از کتاب خوشش آمده بود. می گفت کار خوبی شده. می دانستم در تدارک برگزاری &lt;a href="http://www.iranao.com/news.php?id=4358"&gt;«شب بهرام بیضایی» &lt;/a&gt;است به مناسبت شصت‌و‌هشتمین سال تولدش، که می شود فردا سه شنبه 5 دی ماه&lt;br /&gt;از بچه های کانون پرسید و از &lt;a href="http://www.kajweb.com/"&gt;کاج&lt;/a&gt;. گفتم یک سالی می شود درنیامده. شاکی بود. می گفت به حرف هاش اهمیت نداده اند&lt;br /&gt;با هفت هشت تا بخارا راهی ام کرد. عاقلان دانند حمل این تعداد بخارا یعنی چی. قرار بعدی مان شد همان مراسم در خانه هنرمندان. کاش فرصت داشتم و بیش تر درباره فضای کارش، بیماری اش و ... می نوشتم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;درباره &lt;a href="http://www.bukharamagazine.com/nights.php?n_id=11"&gt;شب های بخارا&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116703261120367979?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116703261120367979'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116703261120367979'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/12/blog-post_25.html' title='دیدار با علی دهباشی'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116660153941327841</id><published>2006-12-20T11:27:00.000+03:30</published><updated>2006-12-20T11:41:12.716+03:30</updated><title type='text'>کي آشيان تا کاشان</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=172680&amp;amp;t=cul"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این جا: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مطلبی درباره کاشان و وجه تسمیه اش&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116660153941327841?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116660153941327841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116660153941327841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/12/blog-post_20.html' title='کي آشيان تا کاشان'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116634767250780666</id><published>2006-12-17T12:53:00.000+03:30</published><updated>2006-12-17T13:17:39.116+03:30</updated><title type='text'>جشنواره های سینمایی متمرکز شوند</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این گزارش هم در &lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=172086&amp;t=cin"&gt;صفحه 3 شنبه 25 آذر 85 &lt;/a&gt;روزنامه جام جم چاپ شد؛ مثل همیشه با اندکی جرح و تعدیل به خاطر کمبود جا و از این حرف ها! بر و بچه های &lt;a href="http://www.artnewsagency.com/main/archive/2006/12/post_1783.php"&gt;خبرگزاری هنر&lt;/a&gt; هم بهش لینک داده اند که ای کاش منبعش را هم ذکر می کردند&lt;br /&gt;به هر حال اصلش همینی است که این جا می بینید، بی جرح و تعدیل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتی است بازار جشنواره های سینمایی از همیشه داغ تر شده و تقریبا هفته ای را هم بدون برگزاری یک جشنواره جدید پشت سر نمی گذاریم. ترافیک این ماجرا آن قدر شدید است که حتی بعضی از آن ها دقیقا هم زمان با هم برگزار می شوند که به عنوان نمونه می شود به برگزاری هم زمان جشنواره فیلم مستند کیش و جشنواره فیلم و عکس دانش جویان اشاره کرد. نکته جالب ماجرا این جاست که بسیاری از این جشنواره ها که از طرف نهاد وسازمان خاصی برگزار می شوند و تلاش می کنند اهداف برگزارکنندگان و سرمایه گذاران خود را تامین کنند، دوره های اولیه خود را پشت سر می گذارند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواد مزدآبادی کارگردان، رواج برگزاری جشنواره های متنوع را از این جنبه قابل توجه می داند که زمینه حمایت ارگان های مختلف از سینما و فیلم کوتاه فراهم شده، چون آن ها به این نتیجه رسیده اند که با این ابزار می توانند مفاهیم مورد نظرشان را به خوبی به مردم منتقل کنند. اما ناصر باکیده مدیر عامل انجمن سینمای جوان ایران، با این که عقیده دارد نفس تعدد برگزاری جشنواره ها به ویژه در حوزه فیلم کوتاه و با موضوعات مختلف هیچ مشکلی ندارد و این آثار برای نمایش در قالب جشنواره ظرفیت بالایی دارند، یکی از آسیب های بسیار جدی آن ها را این می داند که جشنواره ها به نوعی بر مساله اکران این فیلم ها نقطه پایان می گذارند و این اساسا بر خلاف کارکرد آن هاست&lt;br /&gt;مزد آبادی ادامه می دهد: راحت ترین راه خرج کردن بودجه های فرهنگی که گذشته از بازده خبری خیلی خوب، بشود در آخر سال بیلان کاری خوب و دهان پرکنی هم برایش رد کرد، برگزاری یک جشنواره فیلم است. بین این جشنواره ها رقابتی هم ایجاد شده و جوایز نفیسی که در نظر می گیرند، فیلم سازان جوان را به حضور فیلمشان در آن جشنواره بیش تر ترغیب می کنند. اما از آن جا که بیش تر اوقات ارگان یا نهاد مربوطه جشنواره اش را با موضوعات خیلی خاص و مرتبط با اهداف خودش که چندان با نیاز جامعه و دغذغه فیلم سازان هماهنگ نیست، بودجه ای هم به آن ها تعلق می گیرد که با آن درباره موضوع مورد نظر فیلم بسازند. این گرچه در کل حرکت خوبی است، ولی اولا ریشه دار نیست و ثانیا چون همه چیز مثل همیشه در دقیقه نود و آخرین زمان ممکن انجام می شود، نتیجه خیلی قابل توجهی به همراه ندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کارگردان که اخیرا به همراه یکی از فیلم های کوتاهش در جشنواره مستند کیش حضور داشته و از نحوه برگزاری اش دل پری دارد، به عدم کارشناسی های لازم در برگزاری جشنواره ها گلایه می کند و تاکید می کند که باید در انتخاب مدیران و دبیران جشنواره ها دقت بیش تری به خرج داد:« اگر او و بقیه عوامل اجرایی در آن زمینه اعتبار داشته باشند و شناخته شده باشند، هم فیلم های بهتری به جشنواره می رسد و هم نحوه برگزاری بهتر خواهد بود. اما اگر دبیر یک جشنواره هیچ ارتباطی با آن نداشته باشد، اتفاقات خوبی نمی افتد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته دیگر این است که بسیاری از این جشنواره ها با موضوعات مختلف و شکل های متفاوتشان فقط یک بار برگزار می شوند. باکیده ضمن اشاره به این مشکل که در نهایت به تعطیلی آن ها می انجامد، می گوید:« در سال اول همه فیلم هایی که به نوعی با موضوع اعلام شده از سوی برگزارکنندگان هم خوانی دارد، به نمایش درمی آید و سال بعد دیگر به قدری که برای برگزاری جشنواره دوم کفایت کند، تولیدات تازه ای با این موضوع انجام نشده است&lt;br /&gt;جشنواره های فیلم های خانوادگی ارومیه، فیلم های اجتماعی در آبادان، فیلم سونی، وارش و ... نمونه هایی از این دست هستند&lt;br /&gt;جواد مزدآبادی همه مشکلات را ناشی از عدم نظارت بر جشنواره ها می داند که نتیجه ای جز برگزاری جشنواره های مختلف با موضوعات یکسان یا شبیه به هم ندارد. او در حالی از 3 جشنواره رویش، رحمت و نماز و نیایش به روایت دوربین که با موضوع فیلم های دینی برگزار می شود، به عنوان مصداق حرفش نام می برد که خودش در هیات انتخاب جشنواره نماز و نیایش به انتخاب فیلم های رسیده به دفتر جشنواره مشغول است: وزارت ارشاد و معاونت سینمایی اش باید با متمرکز کردن این جشنواره ها به فکر برگزاری یک جشنواره خوب باشند. اما مشکل این جاست که به عقیده مسئولان کیفیت از دل کمیت بیرون می آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باکیده نیز با طرح موضوع فشردگی و ترافیک جشنواره های سینمایی، مخصوصا بعد ماه رمضان تا محرم هر سال اضافه می کند:«برگزاری هم زمان آن ها باعث می شود که تاثیر آن ها کم رنگ بشود یا حتی از بین برود.این جاست که نقش دفتر امور جشنواره های معاونت سینمایی ارشاد برای برنامه ریزی پررنگ تر می شود. دسته بندی جشنواره ها مثلا در رده های مختلف الف و ب و جیم یا تقسیم بندی های مشابه راه دیگری است که لااقل مرز اعتباری آن ها را مشخص تر می کند&lt;br /&gt;و مزدآبادی در پایان، راه حلی برای متمرکز شدن جشنواره ها عنوان می کند: به جای این که خود جشنواره هرجوری که می خواهد خرج کند، بودجه را به سینمای جوان و مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی بگذارد تا با نگرش و مدیریت درست، به نتیجه بهتری برسیم. و قبل از همه این ها بهتراست به جای جشنواره، به بازاری برای فروش و عرضه و درآمدزایی آثار تولید شده بیندیشیم تا از بازده مالی آن ها فیلم های بعدی تولید شود&lt;br /&gt; به هر حال جشنواره فیلم شهر هم از روز شنبه کارش را آغاز کرده و جشنواره های پلیس، فیلم 100 ، بهزیستی، آوینی، زنان، ایدز، فجر، کودک اصفهان و ... در راهند. مثل همیشه این گذشت زمان است که مشخص خواهد کرد این جشنواره ها فقط کارهای ضربتی و شوک دهنده هستند یا واقعا در درازمدت به حال جریان سینما و خصوصا فیلم کوتاه مفید خواهند بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116634767250780666?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116634767250780666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116634767250780666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/12/blog-post_116634767250780666.html' title='جشنواره های سینمایی متمرکز شوند'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116634631090056658</id><published>2006-12-17T12:26:00.000+03:30</published><updated>2006-12-17T12:39:05.000+03:30</updated><title type='text'>درباره سریال «به دنیا بگویید بایستد»؛ اقتباس امروزي از يک داستان قديمي</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این مطلب در &lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=171881&amp;t=tvr"&gt;صفحه 16 روزنامه جام جم&lt;/a&gt; پنج شنبه 23 آذر ماه 1385 چاپ شده. البته با این اشتباه که اسم نویسنده فیلم نامه سریال مصطفی رستگاری است و نه گودرزی. اشتباه از جانب من است و با اس.ام.اس سنگ هایمان را با استاد رستگاری واکنده ایم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اقتباس براي توليد آثار تلويزيوني و سينمايي ، موضوعي است که با وجود تازه نبودنش چون به نتيجه مشخصي نرسيده ، هنوز هم قابل طرح است. اين يکي از پيشنهادهايي است که به عنوان راه حل نجات آثار تصويري از بحران موضوع و مضمون مطرح مي شود و گذشت بيش و کمش از بوته آزمايش ، نشان داده که راه اشتباهي هم نيست. گرچه تلويزيون به گواهي کارهاي متعدد در اين زمينه نسبت به سينما پيشقدم بوده ، ولي هنوز هم جاي پرداخت بيشتري دارد. سريال «به دنيا بگوييد بايستد» در اين زمينه کار جديد محمدرضا آهنج ، اقتباسي است از نمايشنامه «هملت» اثر جاودانه ويليام شکسپير بزرگ&lt;br /&gt;مصطفي گودرزي نويسنده فيلمنامه تلاش کرده با نگاهي به اين داستان جاودانه روايت جذاب و امروزي و جوان پسندي از آن ارائه بدهد تا به مذاق مخاطبان رسانه فراگير تلويزيون خوش بيايد. او با طرح مضامين کلي مطرح شده در آن نمايشنامه مثل برادرکشي ، تصاحب فرزند توسط عمو و... يک قصه اجتماعي را مطرح کرده که محور اصلي اش رابطه 2جوان به نامهاي اعلائ و شهريار است که رابطه خوب و صميمانه اي با هم دارند. اما طولي نمي کشد که وقوع يک قتل ، به دوستي آنها پايان مي دهد و همه شواهد و قرائن از دست داشتن اعلائ در اين اتفاق حکايت مي کند و بعد از اين است که کشف راز اين قتل به موضوع اصلي سريال تبديل مي شود. جالب اينجاست که اين اتفاق درست در همان قسمت اول سريال مي افتد که هم از يک طرف تماشاگر را با کار بيشتر درگير مي کند و هم از مقدمه چيني ها و روده درازيهاي مرسوم جلوگيري مي کند. بعد از آن بخش عمده اي از قصه در فلاش بک و زمان گذشته اتفاق مي افتد و فقط در جاهايي از اين زمان بيرون مي آيد که داستان اقتضا مي کند&lt;br /&gt;حامد کميلي در نقش اعلائ و اميرمحمد زند در نقش شهريار، 2 بازيگر اصلي سريال هستند که براي اولين بار چهره شان را مي بينيم و هيچ کدام جز تجربه هاي پراکنده تئاتر، تجربه جدي اي نداشته اند. کمتر کارگرداني است که براي ايفاي نقشهاي اصلي کارش به چنين جسارتي دست بزند و به اصطلاح ريسک کند. چون خوشمان بيايد يا نه ، حضور بازيگران آشنا خواه ناخواه به جلب تماشاگر کمک زيادي مي کند. اين يک اصل نانوشته اما تجربه شده است که همه ما دوست داريم قصه آدمهايي را دنبال کنيم که از قبل با آنها آشنايي بيشتري داريم و به نوعي نسبت به چهره شان شرطي شده ايم. ولي اين کار آهنج نشان مي دهد که او دوست دارد تا جايي که مي شود تهيه کننده و همين طور مسوولان شبکه را براي حضور چهره هاي جديد در کارش قانع کند. چون اگر اين ريسک خوب جواب بدهد و ملت خوششان بيايد، به باورپذيري کار هم کمک زيادي مي کند&lt;br /&gt;نکته تخصصي تر آن معرفي چهره هاي جديد به دايره بازيگري سينما و تلويزيون است که بي اغراق همه ما از تکرار بعضي آدمها و کليشه شدن شان در نقشهاي مثبت يا منفي خسته شده ايم. نمونه اش حامد بهداد است که کار قبلي همين کارگردان «سايه آفتاب» خيلي در ديده شدنش تاثير داشت. يا نمونه ديگرش بازيگر ديگر همين «به دنيا بگوييد بايستد»، يعني مريم کاوياني است که حدود دو سالي است از عالمي بي ارتباط با تصوير و بازيگري وارد اين کار شده ، ولي در همين مدت کوتاه آن قدر بازي کرده که انگار تا حالا جايش خالي بوده! در نظر گرفتن تعادل انتخاب بقيه بازيگران و نوع چينش آنها باعث شده ، تماشاگر خيلي اذيت نشود. فرهاد قائميان ، مريم کاوياني ، محمود عزيزي ، آزيتا لاچيني ، جمشيد گرگين ، فريبا متخصص ، مهسا کرامتي و... تنوع خوبي را در کار ايجاد کرده اند و کارگردان تا جايي که توانسته از آنها در نقش متفاوتي استفاده کرده است. نمونه اش فرهاد قائميان است که يکي از آخرين بازيهايش نقش يک خلافکار در مجموعه پربيننده «وفا» بود و حالا درست برخلاف آنجا در نقش يک پليس ظاهر شدههنوز چند قسمت کار بيشتر پخش نشده و تا پايانش در قسمت هفدهم خيلي راه است. بنابراين مي شود بقيه حرف و حديث ها را گذاشت براي يک وقت ديگر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116634631090056658?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116634631090056658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116634631090056658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/12/blog-post_17.html' title='درباره سریال «به دنیا بگویید بایستد»؛ اقتباس امروزي از يک داستان قديمي'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116505094999332485</id><published>2006-12-02T12:45:00.000+03:30</published><updated>2006-12-03T10:33:19.506+03:30</updated><title type='text'>نظرخواهی</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چند روز پیش بنده خدایی با اسم – فرقی نمی کند واقعی یا مستعار- مهرداد، برای یکی از مطالبم &lt;a href="http://www.haloscan.com/comments/tavazoee/116444708371682388/#19310"&gt;پیغامی&lt;/a&gt; گذاشته بود که اول زیاد جدی اش نگرفتم. ولی وقتی خیلی اتفاقی، دوستی نادیده هم، حین صحبت تلفنی با اشاره به این وبلاگ گفت که خیلی اعتماد به نفس دارم، فکر کردم نکند ماجرا جدی است. از چند نفری نظرخواهی کردم و ازشان خواستم بدون رودربایستی بگویند آیا فضای کلی این محیط این حس را منتقل می کند که من خیلی برای خودم نوشابه باز کرده ام؟ همه شان که بیش تر از من با نت و فضای وب دم خورند، گفتند که اصلا این طوری نیست و در این فضا اصلا نباید به این چیزها توجه کرد&lt;br /&gt;یاد اوایل آشنایی خودم با اینترنت و امکانی مثل وبلاگ افتادم و برایم مرور شد که حالت خود کم کلفت بینی حاکم بر حضرات وبلاگ نویس چقدر آزارم می داد و اصلا در کنار دلایل ریز و درشت دیگر، یکی از دلایلی بود که تا مدت ها علاقه ای هم به نزدیک شدن بهش نداشته باشم.(درست یا غلط برای احساساتی تو همین مایه ها بود که با وجود نیاز شدیدم به موبایل، باعث شد دو سالی خریدش را عقب بیندازم.) ولی حالا فکر می کنم که این فضا شرایط برابری را پیش روی کاربرانش می گذارد تا هرکس هر جوری که دوست دارد، ازش استفاده کند. درست ترین نوع استفاده از یک وبلاگ هم برای من، همین است که حالا هست. جایی که خزعبلات این جا و آن جایم یک جا درش پیدا بشود که معلوم باشد – خوب یا بد –  &lt;a href="http://tavazoee.blogspot.com/2006/10/blog-post_116047381873828119.html#"&gt;من اینم&lt;/a&gt;. برای همین است که تصویر همه کتاب هام را با وجود تفاوت رتبه و درجه ای که خودم برایشان قائلم، گذاشته ام کنار هم و به اصرار رفقا که می گویند لااقل «میمون شیطون بلا» را بردارم، گوش نمی کنم. چون درست یا غلط، خوب یا زشت این کتاب هم کار من است&lt;br /&gt;و یک نکته دیگر: در روزنامه نگاری، مخصوصا موقع تحقیق درباره آدم ها بارها آرزو کرده ام کاش هر کس برای خودش وبلاگی – سایتی داشت که دیگر کسی مجبور نمی شد برای درآوردن یک سری اطلاعات تکراری این قدر به این در و آن در بزند&lt;br /&gt;حالا خوش حال می شوم در مورد این ماجرا نظر شما را هم بدانم. حتی نظر همان دوستی را که این پیغام را گذاشته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116505094999332485?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116505094999332485'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116505094999332485'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='نظرخواهی'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116469539490218311</id><published>2006-11-28T09:50:00.000+03:30</published><updated>2006-11-28T10:33:37.320+03:30</updated><title type='text'>یک میزگرد در رادیو گفت وگو؛ لزوم توجه بیش تر به مستندسازی</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;نه به این که ماه تا ماه مطلب با امضایی ازم در روزنامه چاپ نمی شود، نه به این که بزنم به تخته امروز دو یادداشت با امضا دارم! &lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=168821&amp;amp;t=tvr"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; یک گزارش تنظیمی است از میزگردی در رادیو گفت و گو که در صفحه 9 روزنامه جام جم امروز 7 آذر 85 چاپ شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برنامه «گفت و گوی روز» شبکه رادیویی گفت و گو یکی از برنامه های اصلی این شبکه تازه تاسیس رادیویی است که هر روز به صورت زنده به روی آنتن می رود. این برنامه که هر روز به یک موضوع خاص می پردازد، چندی پیش به بررسی برنامه های مستند تلویزیونی و لزوم توجه بیش تر دولت به مستند سازی در تلویزیون پرداخت و داریوش مودبیان استاد دانشگاه ، ارد عطارپور مستند ساز، مهدی نیرومنش مستند ساز و محمدرضا عباسیان مدیر کل رسانه بین الملل، مهمانان این برنامه، هر کدام از دریچه ای به بررسی این موضوع پرداختند&lt;br /&gt;ابتدا داریوش مودبیان نمایش نامه نویس، بازیگر و استاد دانشگاه، با اشاره به این نکته که در همه دنیا برنامه های داستانی نسبت به برنامه های مستند از استقبال بیش تری برخوردارند، گفت: در تمامی کشورها دولت از تولید برنامه های مستند حمایت می کند. ولی در کشور ما نسبت به مستند ساز و فیلم های مستند بی مهری های زیادی می شود که بسیاری از مشکلات مستند سازی از همین بی توجهی آب می خورد&lt;br /&gt;مودبیان در ادامه با شرح مختصری درباره انواع مختلف مستند های تلویزیونی و تفاوتش با گزارش خبری، بر لزوم گروه بندی برای ارزیابی مستندها تاکید کرد و طبقه بندی ساختاری را بهترین نوع طبقه بندی برنامه هایی از این دست دانست. به عقیده مودبیان، مستند گزارشی نخستین جزء طبقه بندی ساختاری است که در آن اتفاقی که به تازگی رخ داده، باید در کوتاه ترین مدت، و بسیار سریع و صریح گزارش شود. در این نوع مستند فیلم نامه جایگاهی ندارد و آگاهی به کلیات واقعه و رویداد برای گزارش مستند کافی است. مستند سازی درباره واقعه ای که درگذشته دور اتفاق افتاده و در سطوح مختلف تاثیرات جهانی داشته، دومین نوع مستند سازی است. در این شیوه مستندساز ناچار است به منابعی مثل تصاویر آن دوره رجوع کند. برای همین این گونه از مستند که عامل کارگردان در آن اهمیت زیادی دارد، به مستند آرشیوی هم معروف است&lt;br /&gt;مستند توصیفی ، سومین نوع مستند است که به دلیل داشتن عواملی مثل تحقیق و پژوهش و تدوین حساب شده، یک مستند کامل به شمار می رود. درمستند بازسازی شده، علاوه بر اطلاعات پژوهشی و تحقیقی ، دیدگاه مستند ساز نیز بر روی مستند تاثیر می گذارد&lt;br /&gt;مهمان بعدی برنامه ارد عطارپور مستند ساز تلویزیون، ابتدا به نقش مستندساز در استفاده از هر ابزاری برای تحکیم فیلم نامه اشاره کرد وگفت : در این روش دیدگاه مستند ساز بیش از واقعه در ساخت برنامه مستند مورد توجه قرار می گیرد. مثال صحبت هایش را هم مستندهای ساخته شده درباره جنگ جهانی دوم دانست&lt;br /&gt;عطارپور ادامه داد: به طور طبیعی در همه جای دنیا مردم حاضرند برای سینمای داستانی پول بپردازند. ولی در سینمای مستند تقاضا حاکم نیست و به هر حال این سینما زیر نفوذ سینمای داستانی است. برای همین دولت ها در تلویزیون از سینمای مستند حمایت می کنند. برای این که سینمای مستند چرخه اقتصادی بهتری پیدا کند باید به بازارهای خارجی راه پیدا کند و به شبکه های خارجی فروخته شود&lt;br /&gt;این مستندساز در ادامه به برخی از مشکلات و موانع موجود بر سر راه مستندسازی پرداخت و گفت: متاسفانه بودجه چندانی به سینمای مستند اختصاص داده نمی شود و از کسانی هم که در تلویزیون در این زمینه فعالیت می کنند، خیلی قدردانی نمی شود. بعضی از مدیران فرق زیادی بین مستند با فیلم داستانی قائل نیستند و از تفاوت های میان آن ها اطلاع چندانی ندارند. حتی برای ساخت فیلم مستند، فیلم سازان داستانی به کار گرفته می شود.چون به گمان آن ها کسانی که در سینمای داستانی موفق نشده اند، به مستندسازی روی آورده اند. اما خوش بختانه مستند سازان در شبکه چهارم سیما وضعیت متفاوتی دارند.&lt;br /&gt;دیگر مستندساز مهمان برنامه در جواب یک سوال، از «مستندنما» به عنوان گرایشش در مستندسازی نام برد و گفت: بهترین کارهای مستند آن هایی هستند که درون خودشان داستانی دارند. من بعد از انتخاب سوژه با او گفت و گو می کنم و از لابه لای صحبت هایش داستان را شکل می دهم. سپس فیلم نامه را بر اساس همان صحبت ها می نویسم و بعد آن را با سوژه چک می کنم. در مرحله بعدی مطابق فیلم نامه پیش می روم و تمام هدفم این است که بیننده چیزهایی را که مطرح می شود، بپذیرد&lt;br /&gt;مهدی نیرومنش ادامه داد: بنا به یک تعریف، مستند یعنی چیزی که تکرارناپذیر است. ولی 90 درصد مستندات تلویزیون را مصاحبه تشکیل می دهد. به عقیده من مصاحبه نیز می تواند تکرار ناپذیر باشد. چون دو مصاحبه که با یک موضوع در زمان های مختلف انجام می شوند، از نظر شرایط محیطی و مصاحبه شونده با هم متفاوتند و بنابراین ویژگی تکرار ناپذیری در موردشان اتفاق می افتد&lt;br /&gt;محمدرضا عباسیان، مدیر کل رسانه بین الملل نیز در ادامه به یکی از مهم ترین مولفه های مستندسازی یعنی تحقیق و پژوهش پرداخت و گفت: وجود تحقیق و پژوهش در تولید یک فیلم مستند، سطحش را از لحاظ کیفی و باور پذیری بسیار بالا می برد&lt;br /&gt;او در ادامه به روایت خاطراتش از ساخت مستند «قانا» پرداخت تا تفاوت گزارش و مستند را بهتر روشن کند: در سال 1996 که برای تهیه گزارش به جنوب لبنان رفته بودیم، خیلی اتفاقی از جایی گزارش تهیه کردیم که وابسته به نیروهای سازمان ملل بود و مردم زیادی از دست ارتش اسرائیل به آن جا پناه آورده بودند. چون مطمئن بودند به آن جا حمله نمی شود. بعد از این که آن گزارش از تلویزیون پخش شد، درآن محل اتفاق مهمی افتاد؛ بسیاری از مردم در همان محل سازمان ملل مورد حمله قرارگرفتند. بعد از هشت سال برای پی گیری سرانجام کسانی که درآن محل حضور داشتند، با ایده و فیلم نامه به لبنان برگشتم و بر اساسش مستندی به نام «قانا» ساختم. مسلما بین گزارش سال هزار و سیصد و هفتاد و مستندی که در سال هشتاد و چهار ساخته شد، تفاوت های زیادی وجود دارد. موضوع این دو فیلم درباره فاجعه کشتار قانا بود، ولی نتیجه آن ها متفاوت بود و هیچ شباهتی بینشان وجود نداشت&lt;br /&gt;عباسیان به عنوان مدیر کل رسانه بین الملل، وظیفه این اداره را فروش تولیدات سازمان صدا و سیما در خارج از کشور عنوان کرد و گفت: مشکل جایگاه وضعیت مستند در اینترنت فعلاً در حوزه وظایف و مسئولیت های ما نیست&lt;br /&gt;محمد رضا عباسیان در مورد وضعیت مستند سازان و مستند سازی در تلویزیون ایران گفت : من کارمند رسمی سازمان صدا وسیما هستم و فیلم مستند قانا به کارگردانی من در شش ماه اخیر جایزه اول شبکه الجزیره و بهترین مستند سال توسط مستندسازی سیما را کسب کرده است. ولی در سازمان صدا وسیما هیچ تقدیری از من نشده. اگر من یک کارگردان سینمایی بودم، مطمئن باشید از من تقدیر می کردند&lt;br /&gt;وی ادامه داد: پخش مستندهای تلویزیونی از ساعت یک شب به بعد، باعث می شود بیننده ای برایشان وجود نداشته باشد. در حالی که اگر در زمان مناسب پخش شوند، ممکن است از سریال های داستانی هم مخاطب بیش تری داشته باشد. ولی هیچ آزمایشی هم در این مورد انجام نمی شود برنامه های شبکه رادیویی گفت و گو را از ساعت 18 تا 24 هر روز بشنوید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116469539490218311?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116469539490218311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116469539490218311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/11/blog-post_116469539490218311.html' title='یک میزگرد در رادیو گفت وگو؛ لزوم توجه بیش تر به مستندسازی'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116469384453451060</id><published>2006-11-28T08:48:00.000+03:30</published><updated>2006-11-28T09:43:37.183+03:30</updated><title type='text'>در حاشیه جشنواره فیلم کوتاه تهران؛ توليد فيلم يا فيلمساز؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این یادداشت کوتاه در ستون &lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=168771&amp;t=cin"&gt;زاویه دید &lt;/a&gt;صفحه 3 روزنامه جام جم امروز، سه شنبه 7 آذر 85 کار شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيست و سومين جشنواره فيلم کوتاه تهران با معرفي برگزيدگانش به کار خود پايان داد. فيلم سازان جوان سراسر کشور، چند روزي کنار هم جمع شدند و در فضايي دوستانه به تماشاي آثار هم نشستند. اين روال کلي و ماهيت اصلي همه جشنواره هاست. آن چه باقي مي ماند، توشه ارزش مندي است از دوستي ها، خاطره ها و رابطه هاي تازه اي که مسلما در آينده اي نه چندان دور به نفع سينما تمام مي شود&lt;br /&gt;ولي جشنواره فيلم کوتاه تهران را در حالي پشت سر مي گذاريم که جشنواره هاي ريز و درشت ديگري در راه هستند. برگزاري جشنواره هاي مختلف فرهنگي و هنري مدتي است به يک مد و روال طبيعي و عادي تبديل شده است ؛ مخصوصا در فصل پاييز، شايد هفته اي نباشد که در روزنامه ها و رسانه هاي جمعي خبري درباره يک جشنواره جديد نبينيم. مثلا هنوز جشنواره فيلم کوتاه تهران تمام نشده، هفته آينده شاهد برگزاري تقريبا همزمان 2جشنواره فيلم و عکس دانشجويان و مستند کيش خواهيم بود&lt;br /&gt;اگر به عدد و رقم ابتداي اين جشنواره ها نگاه کنيم ، مي بينيم که تعداد دوره هاي بيشتر آنها از انگشتان يک دست بيشتر نمي شود و بسياري از آن ها نوپا و تازه تاسيس اند. توجه به رئوسي که به عنوان موضوعات جشنواره در آيين نامه هر کدام از جشنواره ها نوشته شده نيز ما را به اين نکته مي رساند که به طور طبيعي اهداف سازمان و نهاد برگزارکننده در آن ها گنجانده شده است. شايد جمع همه اين نکات است که آن ها را به طرح هاي ضربتي کوتاه مدت تبديل کرده و گذشته از اين که کمکي اصولي به جريان فيلم کوتاه نمي کند، بيشتر به توليد فيلم سازان جديد مي انجامد تا مثلا بروز اتفاق و حادثه جديدي که نتيجه کشف و سرمايه گذاري روي افراد بااستعداد&lt;br /&gt;منظور به هيچ عنوان جشنواره بيست و سه ساله و سابقه دار فيلم کوتاه تهران که امسال يازدهمين جشنواره بين المللي اش را هم پشت سر گذاشت، نيست. اما اين يادداشت کوتاه و پراکنده قصد دارد اين نکته را يادآوري کند که قبل از اين که درصدد برگزاري جشنواره ها يا بسترسازي براي نمونه هاي جديد آن باشيم ، بايد به نهادينه شدن جشنواره هاي قبلي و فرهنگ سازي داشته هاي آن ها بينديشيم. درباره فيلم کوتاه مهم ترين کار، وارد کردن اين قالب هنري در سيکل اقتصادي اين هنر- صنعت است ؛ راهي که در نهايت به پايداري اصولي جريان توليد فيلم کوتاه و پرورش و تقويت فيلم سازان در مسيري که برگزيده اند، مي انجامد. بدون در نظر گرفتن اين نکته ، فيلم کوتاه هم چنان پله اي براي رسيدن به فيلم بلند يا اصطلاحا سينماي حرفه اي خواهد بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116469384453451060?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116469384453451060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116469384453451060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/11/blog-post_28.html' title='در حاشیه جشنواره فیلم کوتاه تهران؛ توليد فيلم يا فيلمساز؟'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116444708371682388</id><published>2006-11-25T12:58:00.000+03:30</published><updated>2006-11-25T13:01:23.726+03:30</updated><title type='text'>این یادداشت مال من نیست</title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;دوشنبه هفته پیش به تاریخ 27/8/85 در صفحه 7 &lt;a href="http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=9203"&gt;شماره 94 هفته نامه همشهری جوان، &lt;/a&gt;یادداشت کوتاهی با عنوان «خال مخالی» با امضای من چاپ شده که مال من نیست. ماجرا از این قرار است که من دو سه ماه پیش یادداشتی برای حضرات فرستاده بودم و خبری نشده بود. حالا آن طور که جواد رسولی می گفت، او یادداشت ها را در کامپیوترش قاطی کرده و بعد چون تو ذهنش بوده که من یادداشتی دارم و این یادداشت هم اسم و امضایی نداشته، اسم من را زیرش گذاشته؛ به همین سادگی! بعدا معلوم شده مال رضا مختاری – یکی از بچه های خود تحریریه مجله- است&lt;br /&gt;این جور اتفاق ها در روزنامه نگاری گریزی نیست. اصلا جنس کار ما از اشتباه است. ولی به هر حال این را نوشتم که گفته باشم این یادداشت مال من نیست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116444708371682388?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116444708371682388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116444708371682388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/11/blog-post_25.html' title='این یادداشت مال من نیست'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116418740364514201</id><published>2006-11-22T12:48:00.000+03:30</published><updated>2006-11-22T12:53:23.653+03:30</updated><title type='text'>چند عکس از مزار سهراب سپهری</title><content type='html'>زیاد رفته ام مشهد اردهال. ولی این &lt;a href="http://photogheraf.ir/2006/10/07/sohrab_sepehri_cemetery.shtml"&gt;چند تا عکس&lt;/a&gt; حال و هوایی دارد که خیال کردم بار اول است قبر محقر سهراب را می بینم. شما هم ببینید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116418740364514201?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116418740364514201'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116418740364514201'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/11/blog-post_116418740364514201.html' title='چند عکس از مزار سهراب سپهری'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116418365356895486</id><published>2006-11-22T11:43:00.000+03:30</published><updated>2006-11-25T12:11:09.700+03:30</updated><title type='text'>فیلم «میم مثل مادر»؛ میم مثل ملودرام</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این یادداشت &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;در &lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=167797&amp;t=cin"&gt;صفحه 9 روزنامه جام جم چهارشنبه اول آذر 85 &lt;/a&gt;چاپ شده.البته با کمی اصلاح! اصلش را هم می توانید این جا ببینید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش ملاقلی پور در یک برنامه صبحگاهی، «میم مثل مادر»  را فیلم مادران دانست و آرزو کرد که کاش تماشای فیلم برای لحظه ای هم که شده تماشاچیانش را به یاد قدر و منزلت مادران بیندازد. یکی دو سوال بعدتر – انگار خودش هم تازه یادش آمده باشد- یادآوری کرد که فیلم، یک جورهایی با جنگ هم در ارتباط است و به نوعی آثار و تبعات این مقطع تاریخی را نمایش می دهد. بقیه اش چیز تازه ای نبود و دم دستی ترین سوال هایی بود که می شد پرسید و البته قابل پیش بینی ترین جواب هایی که از یک ملاقلی پور(!) می شود شنید؛ مثل عوض شدن زمانه و این که چون شرایط جامعه و سینمای ایران همان نگاه قبلی را بر نمی تابد، باید قصه را جور دیگری تعریف کرد. باز مجری سوال کرد پس می شود نتیجه گرفت رسول ملاقلی پور عوض شده؟ این یادداشت با اشاره به همین سوال و جواب های ساده و معمولی و تکراری شروع می کنم تا فرصت داشته باشید جواب ملاقلی پور به این سوال را حدس بزنید&lt;br /&gt;واقعیت این است که همان جور که خود فیلم ساز فهمیده هم شرایط جامعه و سینما تغییر کرده و هم خواست مخاطب. ولی هیچ کس حواسش نیست که این وسط خیلی چیزهای دیگر-من جمله خود فیلم ساز – هم می تواند تغییر کند و اصلا حق دارد که تغییر کند. این تغییر می تواند در همین حد باشد که او به جای دادن بیانیه و صدور احکام قطعی در هر اثر تازه اش، به خلق یک قصه جذاب و پر مخاطب فکر کند. حتی اگر این وسط جنگ در حاشیه کار قرار بگیرد و حضورش در حد استفاده ای باشد برای تاثیر بیش تر درامی که تصمیم دارد آن را روایت کند&lt;br /&gt;به حلقه واسطی که فیلم را به جنگ مرتبط می کند دقت کنید. اصل معضل فیلم از جایی شروع شده که سپیده به عنوان مددکار جنگی به جبهه رفته و در آن جا به دلیل اشتباه دوستش فرزانه در برداشتن اشتباهی ماسک ها (این همان چیزی است که در فیلم گفته می شود و ما هم اطلاعات بیش تری نداریم) شیمیایی شده و حالا این اتفاق روی جنینش اثر گذاشته. صحنه هایی از فیلم که به این ماجرا اشاره می کند، خیلی زیاد نیست و البته هر کدام از این تکه کلیپ وار، چندبار در فیلم تکرار می شود. آن هم با تاکید بر صحنه ای که سپیده نوزاد را بغل گرفته و با صدای انفجار خودش را به کمد ماسک ها می چسباند. آیا باید این صحنه را نوعی پیش گویی پیامبرانه درباره بلایی که چندین سال بعد سر خود سپیده می آید، بدانیم؟ نه چیزی از این صحنه وله مانند، نه توالی صحنه ها اجازه چنین کاری را به ما می دهد و نه خود قصه بنا ندارد که با کد دادن درباره این ماجرا و بعد فاش کردن این اتفاق ما را تحت تاثیر قرار بدهد. ولی به هر حال انتساب این ماجرا به دوران جنگ کار را عمیق تر جلوه می دهد و روی مخاطبی که به هر ترتیب اگر دوران جنگ را لمس نکرده، با عواقب دوست ناداشتنی اش آشناست، تاثیر بیش تری می گذارد&lt;br /&gt;فیلم بسیار تاثیرگذار است؛ در این شکی نیست. خیلی هایمان توی سینما خودمان را می سپریم به دستش و اجازه می دهیم تا در این احساس رهایی اشکمان سرازیر بشود و از بار غمی که فیلم روی سینه مان گذاشته، خلاص بشویم. اوج این صحنه ها همان سکانس پایانی کنسرتی است که بچه ها در غیاب سپیده به عنوان راهنما و رهبرشان اجرا می کنند. زیبایی آهنگ، بازی درست و زیبای علی شادمان (سعید) که در طول فیلم از گل شیفته فراهانی کم نمی آورد و خیلی جاها کم مانده او را لانسه کند و صحنه های رقت باری از چهره های بچه های معلول آسایشگاه دلایلی هستند که به اندازه کافی برای تحریک احساسات ما کافی هستند. به این ها اضافه کنید آمدن پدر سعید و روبیک پدر آن دخترک معلول را&lt;br /&gt;همه این تلنگر زدن به احساسات است که باعث می شود ایرادهای اصلی و منطقی داستان و نوع انتخاب بازیگران را فراموش کنیم و دیگر حتی به روی خودمان هم نیاوریم که از نظر منطقی سن و سال و شکل و قیافه سپیده به آن دوره نمی خورد و نوع حضورش در جبهه زیاد روشن و واضح نیست. یا علی رغم استفاده خوبی که از توانایی موسیقیایی گل شیفته شده، جنس حضورش با آن ضریب توانایی برای حضور در ارکستر خیلی مچ و هماهنگ نیست. یا چرا از همین استعداد و توانایی موسیقی اش برای کسب درآمد استفاده نمی کند و می رود سراغ کار ناآشنایی مثل تایپ که قاعدتا در آمد چندانی هم نباید داشته باشد. مادر سپیده در طول داستان چه نقشی دارد و آیا نمی شد با حذفش فضای داستان را سبک تر و پیراسته تر کرد&lt;br /&gt;گیریم که آقای دیپلمات که تا همین فصل قبلی فیلم در صحبت هایش با سپیده برای شروع یک زندگی دوباره، برای حضور سعید در زندگی اش شرط و شروط می گذاشت، یکهو تغییر عقیده داده باشد و حالا در این شرایط سخت و بحرانی با یک چرخش 180 درجه برگشته باشد تا همه چیز را جبران کند؛ بازگشت روبیک را باید چه طور توجیه کنیم؟ بازگشتی که ابهامش قبل از هر چیز به نوع حضور اودر فیلم بر می گردد&lt;br /&gt;شخصیت های دیگر فیلم هم کم و بیش مشکلاتی دارند. هویت فرزانه و دلایل جدایی اش از خانواده و دلیل صمیمیتش با سپیده و نوع ارتباطش با شوهر او برای ما روشن نیست. شوهر سپیده از کجا می داند که مسبب اشتباه شدن ماسک ها و شیمیایی شدن سپیده، فرزانه است؟ و اصلا دانستن یا ندانستن او جز این که قرار است سپیده را مظلوم تر جلوه بدهد، چه کارکرد دیگری دارد؟ یا جوانک مدیر موسسه حروف چینی با بازی امیر حسین صدیق که قرار است مثلث عشقی او با شوهر سابقش را تکمیل کند، چقدر به پیش برد قصه فیلم کمک می کند؟ و یا مادربزرگی که مرگش لابد فقط قرار است غربت مادر جوان را پررنگ تر کند. راستی شما فکر نکردید که این همسایه صاحب مینی بوس یک جایی توی قصه باید نقش پر رنگ تری داشته باشد؟ حضور هیچ کدام از این شخصیت ها البته حضور آزارنده ای نیست و کار بیشتر روی تک تک آن ها در فیلم نامه می توانست به پیش برد داستان اصلی هم کمک کند. ولی همه این ها مشکلاتی است که قبل از هر چیز به فیلم نامه «میم مثل مادر» برمی گرددداشت یادم می رفت که قرار بود جواب ملاقلی پور در آن گفت و گوی تلویزیونی را این دم آخری برایتان بگوبم. او بلافاصله حرف مجری برنامه را تایید کرد و گفت:«بله، خیلی تغییر کرده است.» اما بعد در سوال دیگری از او به تغییراتی که فیلم سازان نسل او مثل حاتمی کیا و درویش کرده اند، اشاره کرد. پس ما هم می توانیم قیاس کوچک و گذرایی بین «میم مثل مادر» وفیلم آخر حاتمی کیا داشته باشیم، به این بهانه که هر دوی آن ها که با فاصله کمی از هم به روی پرده رفته اند، خودشان را متعلق به سینمای جنگ می دانند یا حداقل سازندگانش به این سینما منتسبند. دیگر این که هر دو به حادثه ای اشاره می کنند که در نهایت به یک فاجعه می رسد؛ موقعیت متناقض و پر از شک و شبهه ای که دیگر آخر ماجرا است و هیچ کاریش هم نمی شود کرد، همین است که هست. آن جا پای دختر روی مینی رفته که پدر آن را برای بیگانگان در دل زمین چال کرده و این جا مادر، خواسته یا ناخواسته بچه ناقصش را با همه بدبختی هایش نگه می دارد تا اوج محبت مادری اش را اثبات کند. هر دوی آن ها با به چالش کشیدن موضوعی که از دل جنگ برمی آید، یک ملودرام جذاب و مخاطب پسند را روایت می کنند. این که با کمی فاصله از آن ها می شود تشخیص داد کدام با تناسب بیش تری به هر دو بخش قضیه توجه کرده اند، خودش بحث دیگری است. اما بدانید ملاقلی پور به آقای مجری تذکر داد که نمی تواند درباره دیگران اظهار نظر کند و فقط از زبان خودش حرف می زند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116418365356895486?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116418365356895486'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116418365356895486'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/11/blog-post_22.html' title='فیلم «میم مثل مادر»؛ میم مثل ملودرام'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116400795882026920</id><published>2006-11-20T10:58:00.000+03:30</published><updated>2007-01-07T12:12:01.766+03:30</updated><title type='text'>فیلم «وقتی همه خواب بودند»؛ یکی بیدار باشد، کافی است</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این یادداشت در &lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=167366&amp;t=cin"&gt;صفحه 9 روزنامه جام جم دوشنبه 29 آبان85 &lt;/a&gt;چاپ شده. اصلش را هم می توانید این جا ببینید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارگردان« وقتی همه خواب بودند» در جاهای مختلفی گفته که فیلمش را حدود ده سال دیر ساخته است. مشغول ساخت «تعطیلات تابستانی» بوده که حال مادرش بد می شود و ده روز بعد پایان فیلم برداری، با حسرت و آرزوی سفر به مکه از دنیا می رود. همان موقع حسن پور به این فکر می افتد که فیلمی درباره همین موضوع بسازد وبا آن نه فقط به مادر خودش، بلکه به همه مادران دنیا ادای دین کند. بنابراین قصه بی بی سلیمه پیرزن مامای پیر و محبوب روستایی را روایت می کند که بالاخره بعد از سال ها نوبتش می رسد به خانه خدا سفر کند. اما هنوز مشغول خداحافظی و حلالیت طلبی از اهالی ده است که نامه ای می آید و معلوم می شود اجازه سفر ندارد. هیچ کس طاقت دادن این خبر بد و تلخ را به بی بی ندارد، جز مش کریم که خودش به جای او به این سفر خواهد رفت. این خبر، خواه ناخواه بی بی را ناراحت می کند. اما در عوض بچه ها و نصیر جوان ساده دل و عاشق روستا تصمیم می گیرند او را به مراد دلش برسانند. برای همین شبانه بی بی را بر می دارند و به جایی در همان حوالی می برند تا او با انجام اعمالی شبیه اعمال و مناسک حج به آرزویش برای زیارت خانه خدا برسد. یکی از آن هایی که بچه ها و نصیر با بازی محمدرضا فروتن را همراهی می کند، دختر همین مش کریم است که با نصیر همسایه اند و به هم دل بسته اند. بنابراین مش کریم غیر از این که آن ها نیمه شب ماشین او را برداشته اند وتا یک جایی رفته اند و ماشینش را هم چپ کرده اند، دلیل موجه دیگری هم برای تعقیب و برگرداندن آن ها دارد&lt;br /&gt;طرح ایده بردن صوری بی بی به مکه را بچه ها مطرح می کنند تا یادآور این کلام مسیح(ع) باشند که بچه ها نزدیک ترند به ملکوت؛ کلامی که بسیار با فضای فیلم هم خوانی دارد. با آن ها نصیر همراه می شود که چون کودک درونش هنوز بزرگ نشده، خیلی ها او را دیوانه و خل مشنگ می دانند و بعد دختر مش کریم که دل در گرو عشق هم دارند. برای همه این هاست که بی بی هم آگاهانه خودش را به دست بچه ها می سپرد و می گوید&lt;br /&gt;با دل خودم چه کنم... با دل شما بچه ها چه کنم&lt;br /&gt;«وقتی همه خواب بودند» را در دسته فیلم های معناگرا دسته بندی کرده اند که البته با معیارهای موجود سینمای معناگرا دسته بندی غلطی هم نیست. ولی نکته جالب قضیه این جاست که اکثر فیلم های قابل توجهی که در این زمینه ساخته شدند، به نوعی با نگاه یکسو نگرانه و تمامیت خواه با دین و معنویت هم سویی ندارند. در این فیلم ها اگر صحبتی از معنویت با مفهومی که فعلا در جامعه سینمایی ما متداول شده وجود دارد، به هیچ عنوان بازتابنده دیدگاه افرادی که با دین برخوردی قهری و قاطعانه دارند، نیست. این جور فیلم ها بیش تر از منظری عاشقانه و عرفانی با ماجرا روبرو می شوند و تلاش می کنند خدایی را که خودشان دلی کشف کرده اند و نه خدایی را که از منظر بعضی آمرانه و با عتاب و خطاب با همه چیز و همه کس برخورد می کند، برای مخاطب هم به نمایش بگذارند. با همین نگاه است که ممکن است حتی مسایل مذهبی به چالش کشیده شوند. مثل مساله سنگسار در فیلم «قدمگاه»، بحث قصاص در «شهر زیبا» و یا تقدس زدایی از کعبه در همین فیلم، با تاکید بر این که سفر به خانه خدا تنها راه دیدار و زیارت این مکان مقدس نیست و اصل، سفر دل است.کارکرد اصلی و هدف نهایی فیلم هایی از این دست، گفتن این نکته است که در نهایت ایمان بر نگاه ها و برخوردهای سلیقه ای و سطحی نگرانه به دین پیروز است و نگاه های کلیشه ای و رسمی به مسائلی این چنینی راه به جایی نمی برد&lt;br /&gt;انطباق درون مایه اصلی فیلم «وقتی همه خواب بودند» با این شعر مولوی:« ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید/ معشوق همین جاست، بیایید، بیایید» نیز از همین نگاه می آید. بی بی سلیمه و بچه ها مصداق این بیت مولوی می شوند تا به همه اهالی و در راس همه آن ها مش کریم ثابت کنند معشوق همین جا است و برای دیدارش نیازی به کوبیدن فرسنگ ها راه نیست. می شود دور یک سنگ بزرگ چرخید به جای کعبه، می شود بین دو صخره هروله کرد به جای سعی صفا و مروه، و می شود به نیت آب زمزم پا در جوی آب فرو برد؛ چیزی که خیلی از عرفا با زبان خودشان و در زمان خودشان گفته اند و عاقبت خوبی هم نداشته اند&lt;br /&gt;این وسط تکلیف شیطان هم معلوم است؛ هر کس و هر چیزی که با این تفکر مخالفت کند و بخواهد مانعی بر سر راه باشد که در این جا نماینده اش می شود مش کریم و با حضورش و تذکرات مداومش به بی بی برای کفر و حرام بودن کاری که دارد انجام می دهد، وسوسه کننده و شیطان است و شایسته رانده شدن. کاری که بی بی با پرتاب سنگ به او انجام می دهد تا به نوعی آیین رمی جمراتش را هم انجام بدهد و مناسکش را تمام و کمال به جا بیاورد. اما فیلم نامه نویس و کارگردان برای برگرداندن مفهوم و درون مایه این شعر به سینما، تنها به برگرداندن مابه ازای تصویری آن ها بسنده کرده و آن قدر مرعوب همین فکر اولیه و لابد اجرای درست آن در دل طبیعت- با همه سختی هاش- شده که فراموش کرده همه این ها برای همراهی تماشاگر و جلب رضایتش در این مدت زمانی کافی نیست. اکتفا به همین فکر اولیه باعث شده کار کمی تا قسمتی سطحی به نظر برسد، لحنش خیلی کش دار به نظر برسد و تحملش چندان آسان نباشد&lt;br /&gt;برای ادامه، تصاویر چشم نواز و کارت پستالی از منطقه شمال بسیار موثرند که حتما با توجه به تغییر و تحولات آب و هوای در این منطقه، کار کردن در آن شرایط سختی را هم بر گروه سازنده تحمیل کرده است. موسیقی هم قرار بوده در خدمت همین هدف باشد. اما نوع ملودی و نوایی که تقریبا در بیش تر سکانس ها بر تصاویر حاکم است، جز تحریک احساسات و بعد از مدتی رفتن روی اعصاب کاری نمی کند و فیلم را به یک کار سانتی مانتال نزدیک تر می کند&lt;br /&gt;در وانفسای فیلم های یکنواخت و بی مایه دختر و پسری و با همه این اوصاف فیلم « وقتی همه خواب بودند» که در بخش های فیلم نامه و بهترین اثر هنر و تجربه(فریدون حسن پور)، بازیگر نقش اول زن(گلاب آدینه) و همچنین جلوه های ویژه (داود رسولیان) کاندیدای سیمرغ بلورین جشنواره بیست و چهارم فجر شد، فیلم خوبی است. هرچند پیش از آن که فیلمی برای بچه ها باشد، فیلمی درباره بچه ها است و هرچند که حالا دیگر سینما باید در کنار فیلم هایی که از منظر دل و احساس به این قضایا می نگرند، با دیدگاه عقلانی تری هم با آن برخورد داشته باشد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.aftab.ir/news/2005/aug/31/c5c1125503131_art_culture_media.php"&gt;همین مطلب در سایت آفتاب&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:Times New Roman;font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://www.siscenter.com/topic-vt9475.html"&gt;همین مطلب در siscenter&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116400795882026920?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116400795882026920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116400795882026920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/11/blog-post_20.html' title='فیلم «وقتی همه خواب بودند»؛ یکی بیدار باشد، کافی است'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116235920193439332</id><published>2006-11-01T08:59:00.000+03:30</published><updated>2006-11-20T12:05:36.063+03:30</updated><title type='text'>به بهانه انتشارماه نامه «هدهد» در کاشان</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/547/3942/1600/hodhodkashan_1.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/547/3942/320/hodhodkashan_1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;به سلامتی و میمنت ماه نامه دیگری به نام «هدهد» به جمع نشریات محلی کاشان اضافه شد تا گذشته از نشریات داخلی و خارجی ادارات و ارگان های مختلف شهر و همین طور پیک های تبلیغاتی که در این چند سال مثل قارچ سربرآورده اند و بدون هیچ مجوزی منتشر می شوند، عدد رسانه های مکتوب و مجوزدار این شهر به چهار برسد. انتشار «هد هد» بعد از ماه نامه طوبی، ماه نامه ژرفا و هفته نامه آرمان، به عنوان یک رسانه جدید، آن هم در آستانه انتخابات شوراها و خبرگان، می تواند از منظر رسانه ای و ارتباطات اتفاق مهمی به حساب بیاید. ولی مروری بر شماره صفر این نشریه، نشان می دهد که تا این اتفاق، هنوز راه درازی در پیش است. چون از قرار معلوم دست اندرکاران این رسانه جدیدالتاسیس نیز خلف هم تایان سابقشان هستند و خیلی با مقوله روزنامه نگاری آشنایی ندارند&lt;br /&gt;تیتر صفحه اول این شماره، خبر فوت آیت الله یثربی است که حداقل مربوط به سه هفته تا یک ماه قبل از انتشار آن است. آن هم با تیتر عریض و طویل «قلبی که سال ها برای مردم می تپید، از تپش ایستاد.» لید این خبر هم از این قرار است: «شامگاه شنبه حضرت آیت الله سید مهدی یثربی امام جمعه محبوب کاشان به ملکوت اعلی پیوست.» واقعا خواندن این خبر به عنوان خبر یک ماه نامه چه جذابیتی دارد؟ اشکال در لیدش هم که بحث دیگری است. تنظیم کننده خبر از کدام شنبه حرف می زند&lt;br /&gt;مثال های دیگری هم هست که نشان می دهد متاسفانه گردانندگان بدیهی ترین اصول خبرنویسی و روزنامه نگاری مثل تفاوت تیتر و روتیتر را هم نمی دانند؛ مثل گذاشتن نقطه در پایان تیترها. اشاره به چند نمونه دیگر هم خالی از لطف نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه3&lt;br /&gt;روتیتر: در گفت و گویی با حجت الاسلام والمسلمین سید حسن یثربی عنوان شد&lt;br /&gt;تیتر: روایت عروج&lt;br /&gt;نکته: روتیتر مناسب یک خبر است، ولی تیتر غیر خبری است. پس با توجه به این که با یک گفت و گو مواجهیم، روتیتر مناسب نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 6&lt;br /&gt;روتیتر: رئیس اداره سیاسی اجتماعی و امور انتخابات فرمانداری شهرستان کاشان گفت:&lt;br /&gt;تیتر: اعضای هیات اجرایی جلس خبرگان رهبری این شهرستان معرفی شدند&lt;br /&gt;نکته: تیتر و روتیتر به این عریض و طویلی اصلا جذاب نیست. تیتر و روتیتر هر دو فعل دارند. این خبر در درجه اول نیازی به روتیتر ندارد. در مرحله بعد هم تیتر « معرفی اعضای هیات اجرایی جلس خبرگان رهبری کاشان» تیتر شکیل تری است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 6&lt;br /&gt;روتیتر: رئیس دفتر نظارت و بازرسی شورای نگهبان کاشان&lt;br /&gt;تیتر: اهداف و عملکرد دفتر بازرسی شورای نگهبان در کاشان را تشریح نمودند&lt;br /&gt;نکته: به این کاری ندارم که با استفاده از متن خبر می شد تیتر بهتری زد یا نه. ولی دقت کنید که حالا چند کلمه در تیتر و روتیتر تکرار شده. ضمن این که تیتر ادامه روتیتر است و انگار هرچی از تیتر زیاد بوده، رفته بالا و شده روتیتر یا برعکس. در حالی که تیتر و روتیتر همچین رابطه ای با هم ندارند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 7&lt;br /&gt;روتیتر: گفت و گو با آقای حمید مختص آبادی، کارشناس مسائل سیاسی&lt;br /&gt;تیتر: تاسیس دولت صهیونیستی یعنی ایجاد دیوار دفاعی تمدن غرب در مقابل جهان اسلام&lt;br /&gt;نکته: اصلا گفت و گویی با این موضوع، چه دردی از مخاطبان یک نشریه محلی دوا می کند؟ از این دست مطالب به اندازه کافی در روزنامه ها و مطبوعات سراسری هست و ملت به قدر کافی استفاده می کنند. آن هم با این حجم و آن هم در گفت و گو با کارشناسی که لااقل برای مخاطب عام شناخته شده نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفحه 15&lt;br /&gt;«بیش ترین چیزی که روی ذهن جوان اثر می کند» عنوان مطلب اصلی این صفحه است که اصلا مشخص نمی کند این مطلب در چه زمینه ای است. یا عنوان تیتر ستون کناری همین صفحه، «عید سعید فطر» است بی هیچ توضیحی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطالب داخلی این شماره هم از هیچ تنوع و بداعتی برخوردار نیستند. علاوه بر ستونی که در نیم تای صفحه اول و همچنین ستونی که در نیم تای دوم همین صفحه و با سرکلیشه «سخن مدیر مسئول» آمده، ستونی هم در صفحه دو داریم با عنوان سرکلیشه «سرمقاله» و با عنوان کلی «روحانیت و حضور اجتماعی». مطالب اصلی این صفحه اختصاص دارد به صحبت های رهبر انقلاب درباره اصول گرایی و افاضات رئیس جمهور در باب «ایران در آستانه جهانی شدن». تیتر مهم ترین مطالب صفحه های دیگر هم عبارت است از: ده کلید برای تقویت روحیه، عواقب مشاجرات والدین، دانستنی های پزشکی درباره سویا، برسی علمی ضرورت دست یابی به فناوری اتمی، در هجوم ماهواره ها، با شعار مرگ بر آمریکا کوکاکولا بنوشیم، نگاهی گذرا به تاریخچه سرزمین فلسطین، روز قدس و تاثیرات آن برفلسطین. حدود سه صفحه از این شماره به خبرهای سوخته و تاریخ گذشتهاختصاص دارد و سه صفحه هم به عکس هایی از مراسم تشییع آقای یثربی و خود آن مرحوم&lt;br /&gt;چیز های دیگری هم می شود گفت که گذرا بهشان اشاره می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام نشریه&lt;br /&gt;مطمئنم درصد بالایی از مخاطبان مطبوعات با شنیدن اسم «هدهد» به عنوان یک نشریه، حدس خواهند زد که این نشریه قرار است برای گروه سنی کودک و نوجوان منتشر شود. یا دست بالا نام یکی از هفته نامه های زرد است. (حتی به گمانم نشریه ای را به این نام بین رنگین نامه ها دیده ام.) لوگویی هم که برای ماه نامه طراحی شده، این تصورات را کم و بیش دامن می زند. این اسم خیلی بیش از آن چیزی که باید برای نشریه ای که قرار است در شهری مثل کاشان منتشر شود، فانتزی است. هیچ تناسخ و تناسبی با هویت و اصالت این شهر را هم در ذهن تداعی نمی کند یا حداقل من نمی توانم پیدا کنم. توضیحی هم در این مورد در یادداشت ها داده نشده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قطع نشریه&lt;br /&gt;«هدهد» در قطع روزنامه های معمولی و در 16 صفحه درآمده که به هر حال بی برو برگرد از قطع طوبی و آرمان بهتر است، چون جای کار و مانور بیش تری دارد. (حساب ژرفا که در دوره انتشار جدیدش به صورت مجله ای و منگنه شده در می آید، جداست.) ولی باز هم مناسب دوره انتشارش نیست و برای یک هفته نامه مناسب تر است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرافیک و صفحه آرایی&lt;br /&gt;این دو مورد که خیلی چیزهای دیگر مثل نوع قلم و اندازه حروف را هم شامل می شود، فعلا در «هدهد» تعطیل است. تنها مزیت نشریه از این نظر، رنگی بودنش است که البته اصلا ازش استفاده نشده و به استفاده از ترام های رنگی بسنده شده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصویر چاپ شده از پروانه انتشار ماه نامه در همان صفحه یک، تاریخ شانزدهم بهمن سال هشتاد و چهار را نشان می دهد. بعید است درآمدن اولین شماره «هدهد» در آستانه انتخابات پیش رو اتفاقی و قضاقورتکی باشد. مخصوصا که تنها حسن نشریه این است که خیلی راحت و بدون پرده پوشی سیاست و مواضع و دیدگاه های مسئولانش را جار می زند. جمع این گزینه ها می توانست نوید بخش یک انقلاب یا نبرد رسانه ای بین مطبوعات شهر باشد و چی بهتر از این؟ ولی حاصل کار، چیز دیگری می گوید. مخصوصا اگر این شماره صفر را حاصل یک دور خیز هفت و نیم ماهه مسئولان «هدهد» بدانیم. در شهری که همه روی مهم بودن و استراتژیک بودنش ادعا داریم، چهار نشریه مثل چهار تانک در میدان جنگ در می آید که متاسفانه هیچ سربازی بلد نیست درست و حسابی از آن استفاده کند. هیچ حسین فهمیده ای هم پیدا نمی شود که کارشان را یک سره کند&lt;br /&gt;با همه این ها برای قضاوت درباره آینده این نشریه جدید خیلی زود است. می شود امیدوار بود که معجزه ای اتفاق بیفتد و در همین شماره بعد همه چیز کن فیکون شود. در غیر این صورت باید به این نتیجه رسید که «هدهد» هم می خواهد مثل طوبی و آرمان و ژرفا آهسته برود و آهسته بیاید و همان روال بی بو و بی خاصیت را ادامه بدهد. اگر این طور باشد در میان ماه نامه ها «طوبی» با وجود تمام کم و کاستی هاش قابل تحمل ترین باقی خواهد ماند. بین همه این ها فقط «آرمان» است که سوراخ دعا را پیدا کرده و فعلا دارد در حاشیه با آگهی های ثبتی اش حال می کند که ان شاء الله نوش جانش. حساب «سیمای شهر» (نشریه داخلی شهرداری) و نشریات داخلی ادارات و ارگان های مختلف شهر هم که هر کاری عشقشان می کشد می کنند و کسی کاری به کارشان ندارد، جداستراستی کسی بالاخره فهمید «رضوان» و مدیر مسئولش چطور شدند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116235920193439332?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116235920193439332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116235920193439332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='به بهانه انتشارماه نامه «هدهد» در کاشان'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116227433368186990</id><published>2006-10-31T09:27:00.000+03:30</published><updated>2006-10-31T10:08:16.956+03:30</updated><title type='text'>فیلم «يك تكه نان»؛ وصله زوركي زمين به آسمان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فاصله کم اکران فیلم «يك تكه نان» کمال تبریزی تا پخشش در روز عید فطر، تقریبا مصادف شد با تعطیلی یکی از ضمیمه های روزنامه جام جم به اسم دیدار، که این یادداشت در شماره دومش چاپ شد. با همین بهانه و با قرائت فاتحه ای برای آن مرحوم، آن را بخوانید. با این توضیح که تنها تغییر تیتر به: پنجره ای که رو به زمین باز می شود، باعث شد این مطلب اولین و آخرین کارم در این ضمیمه باشد&lt;br /&gt;1&lt;br /&gt;كمال تبريزي بيش تر با كمدي جسورانه «ليلي با من است» و بعد فيلم پر سرو صدا و بحث برانگيز « مارمولك» شناخته شد. اما اگر نگاهي كلي تر به كارنامه سينمايي و تلويزيني اش بيندازيم، به فيلم سازي بر مي خوريم كه هميشه در آثارش تلاش كرده حرف و پيام و به تعبيري «معنا» را فداي اصل بزرگ مخاطب پسندي در سينما نكند. حالا اين كفه ممكن است در فيلم سفارشي «فرش باد» به فراخور موضوع مورد بحث يعني فرش، بيش تر به سمت عناصر هنري و بصري و يا بر عكس در فيلم « مارمولك» به نفع عنصر دوم كار سنگيني كند، ولي با اين حال هيچ كدام از آن ها از نظر او دور نمانده اند. اين قبل از هر چيز به خمير مايه و درونيات او به عنوان كارگردان كار برمي گردد&lt;br /&gt;پس اگر به گمان شما هم «يك تكه نان» فيلم نچسب و متكلفي از كار درآمده، مشكل از اين جاست كه تبريزي آگاهانه همچين سوژه اي را براي ساخت انتخاب كرده است. ابتدا تصميم گرفته براي حافظان قرآني كه سواد خواندن و نوشتن ندارند، فيلم بسازد و حاصل كارش با محمدرضا گوهري به عنوان فيلم نامه نويس به اين جا رسيده&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;قانون نانوشته  و لازم الاجراي فيلم هاي معناگرا اين است كه بايد در ذات و بطن داستانشان – اگر داستاني داشته باشند- يك سلوك را روايت كنند. اين طور كه شخصيت اصلي يا قهرمان در طول داستان، از جايي مثل نقطه الف شروع كند و بعد از طي چند نقطه مثل ب و پ و ت به نقطه بالاتر و با قله اي مثل ث  برسد. نام قبلي اين فيلم هم سلوك بوده. حالا اين اتفاق ممكن است در فيلمي مثل خيلي دور، خيلي نزديك چنان خود را در لابلاي داستان رئاليستي فيلم پنهان كند كند شما متوجه آن نشويد و خلاصه شما را پس نزند. ولي در غير اين صورت تحملش كار سختي خواهد بود. حتي در فيلمي مثل «شيدا» روند اين سلوك اين قدر رو و آشكار نيست. گرچه خيلي جاها احساس مي كنيم كه اين عشق زميني دارد خيلي زوركي به آسمان وصله مي شود.در «يك تكه نان» نه فضا آن قدرها رئاليستي است كه نشانه هاي رسيدن به قله ث در لابلاي قصه محو وحل بشود و نه خود داستان چنان كه بايد و شايد جذابيت و كشش لازم را دارد&lt;br /&gt;3 &lt;br /&gt;فيلم جديد تبريزي از چيزي به اسم معجزه حرف مي زند. چيزي كه به آن اعتقاد داشته باشيم، چيز هاي زيادي را پيدا مي كنيم كه بشود اين اسم را رويشان گذاشت و اگر بر عكس به چيزي به اين نام قائل نباشيم، شكاف خوردن نيل و زنده شدن مرده ها هم پيش چشممان كاري خواهد بود در رديف اتفاقاتي كه به مدد علم بشر هر روز در گوشه و كنار دنيا اتفاق مي افتند. داستان در يك فضاي روستايي و غير شهري اتفاق مي افتد و اين به رغم بهره گيري از عناصر مختلف، نسبت به شهر فضاي غير رئاليستي تري را تداعي مي كند. معلوم است كه چنين قصه اي را در فضاي بكر و دست نخورده روستايي بهتر مي شود روايت كرد. در چنين محيطي چون از ساخته هاي دست بشر كم تر خبري هست، مي شود راحت تر و بدون حاشيه تر به موضوعي مثل معجزه پرداخت. از يك منظر عرفاني نيز در چنين محيطي هم فازي با طبيعت خيلي راحت تر و بي واسطه تر انجام مي شود. اين نكته كه كمابيش همه مكاتب و روش هاي عرفاني به مساله طبيعت نگاه ويژه اي دارند، از همين مساله ناشي مي شود. به هر حال روستا فضاي آرماني و ايزوله تري دارد. اما در هر صورت اگر قرار است با ابزاري مثل سينما ، مباحث معنوي را به مخاطبان منتقل كنيم بهتر آن است كه فضاي غالب جامعه را در نظر گيريم و بر اساس شرايط موجود برايشان نسخه بپيچيم. يكي از بهترين تعاريف عرضه شده براي عرفان، «هنر ضربه ناپذيري» است و طبعا موقع خلق يك داستان عرفاني و يا همان معناگرا حذف عوامل ضربه حاصلي جز زير سوال بردن آن تعريف اوليه و مصداق آن نخواهد داشت&lt;br /&gt;4&lt;br /&gt;جاي ديگري هم گفته ام كه ساختن فيلم هايي كه متناسب و برازنده قامت عبارت«سينماي معنا گرا» باشند، ناخودآگاه مرا به ياد آن لطيفه معروف كت دوختن براي يك دكمه مي اندازند. كتي كه وقتي دوخته مي شود آن جوري كه بايد متناسب قامت صاحبش نيست و به تنش گريه مي كند. روند ساخته شدن «يك تكه نان» هم چندان متفاوت تر از اين نيست و بنا به گفته خود تبريزي ماجرا از جايي شروع شده كه شبكه دوم سيما طرحي را درباره حافظان قرآني كه سواد خواندن و نوشتن ندارند، به او داده است. مي بينيد؟ مشكل درست از جايي شروع مي شود كه سعي مي كنيم معنا را با ضرب و زور به فيلم و بعد از آن به مخاطب بيچاره تزريق كنيم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116227433368186990?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116227433368186990'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116227433368186990'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/10/blog-post_31.html' title='فیلم «يك تكه نان»؛ وصله زوركي زمين به آسمان'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116158133577296132</id><published>2006-10-23T08:57:00.000+03:30</published><updated>2006-10-28T11:41:50.146+03:30</updated><title type='text'>سینمای دفاع مقدس و چشم انداز جهانی اش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;این یادداشت خبری قرار بود هفته بعد از دفاع مقدس چاپ شود که نشد. با این تاخیر بخوانیدش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عادت کرده ایم به نگاه ها و برنامه های فصلی و موسمی در مناسبت های خاص که در تقویم ما برایشان کم بهانه نیست. نقاط عطف این اتفاق در حوزه سینما شاید علاوه بر جشنواره فجر و جشنواره کودک، هفته دفاع مقدس باشد باشد که ما را به یاد کارنامه فیلم های با این موضوع می اندازد. آسیب شناسی نگاه و برخورد ستادی که در همه چیزمان- از سیاست گرفته تا همین سینما- سایه اش را گسترده، در مجال این یادداشت نیست. ولی از محاسنش برخورد با اصول و نکات بدیهی است که با وجود بدیهی بودن، در عمل بسیار مفید و کاربردی هستند.به عنوان مثال بد نیست مروری داشته باشیم بر یکی از برنامه های مناسبتی هفته گذشته با عنوان «میزگرد چشم انداز جهانی سینمای دفاع مقدس» که با حضور محمدرضا شرف الدین، محمد مهدی عسگرپور، منوچهر محمدی و ناصر شفق در حیاط موزه سینما برگزار شد&lt;br /&gt;ابتدای جلسه شرف الدین ابراز عقیده کرد که چون ماهیت جنگ ما در کل دنیا مورد سوال است، سینمای دفاع مقدس هم صرف نظر از بحث گیشه همه جا مخاطب خواهد داشت. ولی اشاره عسگرپور به این که تنها مدخل ورود ایران به بازارها و جریان های بین المللی جشنواره ها هستند، به طرح این مساله پرداخت که ما در برقراری ارتباطمان از طریق تلویزیون ها و سالن های نمایش که مردم مستقیم و بی واسطه تر با آن ها در ارتباط هستند، دچار مشکل هستیم. ضمن این که تفاوت جنگ ما با جنگ های دیگر دنیا بعد عقیدتی آن است که سهل اوصول نیست و دیگران نمی توانند با آن ارتباط برقرار کنند؛ برای همین کم و بیش گوهری است که باید برای خودمان محفوظ نگهش داریم&lt;br /&gt;منوچهر محمدی انتخاب یک زبان ترجمه درست را – که لااقل دیگران در فهمش دچار مشکل نشوند- به عنوان یک راهکار ارائه کرد و تاکیدش به سرمایه گذاری های زیرساختی و اجاره سینما رد کشورهای مختلف برای نمایش فیلم های دفاع مقدس و حتی بقیه تولیدات سینمای ایران، مقدمه ای شد تا ناصر شفق بحث کلی تری مثل کمبود سالن و مشکلات مشابه دیگر سینما در داخل را نشانه ای از بی توجهی به ابزاری بداند که می شود فرهنگ کشور را با آن گسترش داد&lt;br /&gt;تعریف شفق از اهمیت به سینمای دفاع مقدس، در امکان ساخت فیلم برای کسانی که فکر و سلیقه متفاوتی دارند خودش را نشان داد و مقدمه ای شد که شرف االدین نزدیک شدن به اصل جنگ و نمایش حقیقت آن را عاملی برای موفقیت در این وادی بداند؛ با این فرض بدیهی که حقیقت لابد از نظر افراد مختلف، شکل های متفتوتی خواهد داشت&lt;br /&gt;حالا وقت خوبی بود که عسگر پور حرف های قبلی اش را صریح تر و بی پرده تر عنوان کند؛ این که حضور فیلم ها در جشنواره های خارجی و اکرانشان در آن سوی آب ها اگرچه اتفاق خیلی خوبی است، خیلی هم لازم و ضروری نیست. چون بعض از این فیلم ها حتی با مردم خودمان هم ارتباط برقرار نمی کنند. پس دیگر خیلی تعجب نداشت شرف الدین که در آغاز بحث از پرمخاطبی این ژانر در سراسر دنیا و اساسا تعریف و مرزبندی و خط کشی فیلم های مدعی دفاع مقدس گفته بود، بدون واکنشی به عسگرپور، نقطه پایاناین میزگرد را این طور بگذارد: مهم ترین نکته این است که قبل از هر چیز به کلیت سینما نگاهی صنعتی داشه باشیم و بنابراین نمی شود سینمای دفاع مقدس را از کلیت سینمای کشور جدا کردسینمای ایران مشکلاتی دارد که مثل روز روشن است. ولی به نظر می رسد برای ما که عادت داریم فصلی و موسمی به همه چیز نگاه کنیم، هیچ چیز بهتر از عمل به نتایج روشنی که از دل همین برنامه های مناسبتی بیرون می آید، نیست. هیچ بعید نیست خبرنگار روزنامه جام جم، خبرنگاران دو خبرگزاری، چنارهای سر به فلک کشیده و همین طور کلاغ های بی محل موزه سینما که بی توجه به اهمیت بحث، جلو دوربین شبکه دو عرض اندام می کردند، نتایج بدیهی این نشست را فراموش کنند. ولی به هرحال همه چیز در آرشیو تلویزیون محفوظ خواهد ماند و این برای ما هیچ بهانه ای باقی نمی گذارد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116158133577296132?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116158133577296132'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116158133577296132'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/10/blog-post_23.html' title='سینمای دفاع مقدس و چشم انداز جهانی اش'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116142179074164315</id><published>2006-10-21T12:38:00.000+03:30</published><updated>2006-10-21T13:00:58.646+03:30</updated><title type='text'>نویسنده روزنامه نگار یا روزنامه نگار نویسنده ؟</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;1&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.tadaneh.blogspot.com/"&gt;تادانه&lt;/a&gt; یک بحث جدید باز کرده: نویسنده روزنامه نگار یا روزنامه نگار نویسنده؟&lt;br /&gt;همین سرفصل کافی است تا داغ دل مرا تازه کند. من تقریبا هر روز با این سوال درگیرم. روزی هزار بار از خودم می پرسم که آیا ورودم به حیطه ژورنالیسم کار درستی بوده یا نه؟ اما هر بار به این نتیجه می رسم که روزنامه نگاری نزدیک ترین کار به نویسندگی است؛ لااقل از این نظر که سر و کار و ابزار هر دوشان کلمه ها هستند. دل خودم را به همین خوش می کنم و ادامه می دهم. ولی باز از این طرف می بینم که همین کار لا مصب بوده که مستقیم و غیر مستقیم مرا از فضای نوشتن داستان دور کرده&lt;br /&gt;مدام با قلم و کاغذ و خواندن و نوشتن سر و کار دارم. ولی تقریبا چیز زیادی از این وقت و انرژی به هدف اولیه ای که در ذهنم هست، -یعنی نوشتن داستان- نمی رسد. تقریبا همه اش صرف نوشتن خزعبلاتی می شود که حتی حاضر نیستم اسمم را پایشان بگذارم. دل خوشیم هم همین است؛ این که اسمم پایشان نیست. همین که هروقت بخواهم، می توانم همه شان را بگذارم کنار و بچسبم به چیز اصلی که در ذهنم هست&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;اشتباه نشود. خودم را هم گول نمی زنم. من تقریبا از سال 70 که سال آشنایی ام با چیزهایی مثل هنر و کاریکاتور و مجله وگل آقا و این جور چیزها بود، تصمیمم را گرفته بودم که می خواهم چه کاره بشوم. ولی راستش دورنمای این کار با اصلش خیلی فرق دارد. از دور دل می برد و از نزدیک، زهره. نمی دانم ، شاید هم من هنوز نتوانسته ام به تعادلی که دلم می خواست برسم&lt;br /&gt;3&lt;br /&gt;واقعیتش این است که بسیاری از هم نسل های من که وارد این کار شده اند، کم و زیاد با همین نیتی آمده اند که همه ما آدم های این نسل آمده ایم. چیزی که در تادانه آمده، چیز تازه ای نیست. خیلی از نویسنده های بزرگ در کنار همه کارهای ریز و درشتی که کرده اند، روزنامه نگاری هم کرده اند. حتی خیلی هایشان از روزنامه نگاری رسیده اند به نویسندگی. همین است که درست یا غلط الگوی خیلی از ما شده. درست یا غلطش را هم فقط گذشت زمان تعیین می کند&lt;br /&gt;4&lt;br /&gt;واقعیت این است که روزنامه نگاری یک شغل تمام وقت است، نه پاره وقت. البته قبل از هرچیز باید تعریفمان را از این کار و حد و حدودش مشخص کنیم. اگر قرار باشد شما راجع به هر اتفاقی که در حوزه فعالیتتان می افتد آگاه باشید و در برابرش موضع بگیرید و تحلیل داشته باشید، کمی کار پیچیده می شود. چون همین داشتن و ارائه تحلیل، به هر ترتیب با&lt;br /&gt;سرنوشت خود شما هم در ارتباط است. قبل از هر چیز باید مواضع رسانه ای را که در آن کار می کنی، بدانی و براساس همان بروی جلو. بگذارید آب پاکی را بریزم روی دستتان: اصلا روزنامه نگاری با این تعریف تقریبا در کشور ما وجود ندارد یا من نمونه خیلی شاخصی برایش دم دست ندارم&lt;br /&gt;با این که تعریف جامع و مانعی برای این کار وجود ندارد. ولی مدرسان روزنامه نگاری - مثلا دکتر حسین قندی- اکثرا تاکید می کنند روزنامه نگار یعنی کسانی که مدام با این کار درگیر است و از این راه نان می خورد. بنابراین خیلی از معاصرینی که که در تادانه به عنوان روزنامه نگار آمده، این کاره نیستند. مخصوصا مجله های اینترنتی که ماجرای خودشان را دارند و بیش تر به منظور مراد و مریدبازی راه می افتند و ذکرش در همین حد به درد می خورد که گفتم &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;روزنامه نگاری به طور کلی کار جذاب و وسوسه برانگیزی است. همین جذابیت است که باعث می شود خیلی ها نگاه شیفته واری بهش داشته باشند. همین جذابیت است که مثلا هوشنگ گلشیری را وا می دارد به درآوردن مجله «کارنامه» یا مثلا این روز ها می بینیم خیلی از کسانی که خودشان را به عنوان نویسنده تثبیت کرده اند، با راه اندازی یک سایت یا مجله اینترنتی در این زمینه هم ذوق آزمایی می کنند. نمونه هاش در همین لیستی که در تادانه آمده، هست. گرچه به گمانم یک مجله اینترنتی هم از نظر ماهوی با یک مجله معمولی فرق می کند و تقریبا هیچ کدام از محدودیت های آن را ندارد. نمونه اش همان توجیه اقتصادی است و بعد از بین رفتن محدودیات فنی. بالاخره بخشی از کار روزنامه نگاری هم ایستادن پای صفحه است و کم و زیاد کردن مطلب این و آن است بدون این که به محتوای مطلب لطمه بخورد و نویسنده اش شاکی بشود. بخشی پیدا کردن و انتخاب عکس است، بخشی زدن تیتر و سوتیتر است و خیلی چیز های دیگر که هیچ ربطی به کلمه و نوشتن و خلاقیت محض ندارد و بیش تر به خرحمالی وکارگری شبیه است تا کاری که درش بشود از خلاقیت های مورد انتظار در نویسندگی سراغ گرفت&lt;br /&gt;5&lt;br /&gt;قبل از نوشتن خیال می کردم خیلی در این مورد حرف دارم. ولی حالا می بینم آن قدر جوگیر موضوع شده ام که نمی توانم ذهنم را درست جمع و جور کنم.پس بقیه اش بماند برای بعد. فقط همین قدر بگویم که خیلی دوست دارم «نویسنده روزنامه نگار» باشم تا «روزنامه نگار نویسنده». در مورد من هم واقعا نویسندگی بوده که مرا کشیده به سمت روزنامه نگاری.گرچه با همه این حرف ها با توجه به جمیع شرایط کار مناسب تری برای خودم سراغ ندارم که اجازه بدهد توی همین فضای کلمه و نوشتن نفس بکشم. شما سراغ دارید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکلمه: فعلا برای تکمیل آن لیست جز منوچهر آتشی کسی به ذهنم نمی رسد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116142179074164315?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116142179074164315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116142179074164315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/10/blog-post_116142179074164315.html' title='نویسنده روزنامه نگار یا روزنامه نگار نویسنده ؟'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116141579236231971</id><published>2006-10-21T10:58:00.000+03:30</published><updated>2006-10-21T12:53:38.226+03:30</updated><title type='text'>من آمده ام، وای وای</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;فکر می کردم باید اولش کلی صغری کبری بچینم و بگویم چرا وبلاگ نوشتن را شروع می کنم و من در وبلاگم این جوری خواهم نوشت و آن جوری نخواهم نوشت و از این حرف ها. یعنی یک جور مانیفیست. یعنی یک جور قانون اساسی برای خودم&lt;br /&gt;تصمیمم برای درست کردن وبلاگ نمی دانم به چند وقت پیش برمی گردد. مدت ها بود که اگر می خواستم هم، نمی توانستم این کار را بکنم. حالا که کم و بیش امکان فنی اش را دارم، یادم می آید که از اول امسال، موقع وب گردی ضمن همه چیز حواسم به سر و شکل و گرافیک و فونت و رویه وبلاگ ها و سایت ها بوده&lt;br /&gt;از شما چه پنهان از تعطیلات عید، یک وبلاگ بی نام و نشان هم راه انداختم در بلاگفا که هی با سر و شکل و قیافه اش ور می رفتم که وقتی خواستم وبلاگ اصلی را افتتاح کنم، مشکلی نداشته باشم. ولی این «وقتی» هیچ وقت پیش نمی آمد. تا این که چند روز پیش یکهو سر وکله یوسف علیخانی پیدا شد و حالش خوب بود و شوخی شوخی این یکی را - آن هم توی بلاگ اسپات- راه انداخت. فقط عاقلان می دانند این که یوسف علیخانی آن قدر حالش خوب باشد که شوخی شوخی برای آدم وبلاگ درست کند و کلی وقت بگذارد و حتی html را هم توضیح بدهد، چقدر فرصت نادر و کم یابی است. این جور اتفاقات بزرگ و تاریخی را هم باید با آغوش باز پذیرفت. همه چیزهای دیگر مثل مانیفیست و این سوسول بازی ها را هم باید گذاشت کنار و این جوری خلاصه کرد: سلام. من هم آمدم&lt;br /&gt;همین&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116141579236231971?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116141579236231971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116141579236231971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/10/blog-post_116141579236231971.html' title='من آمده ام، وای وای'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-35426534.post-116047381873828119</id><published>2006-10-10T13:18:00.000+03:30</published><updated>2007-01-14T10:17:46.523+03:30</updated><title type='text'>درباره جابرتواضعی</title><content type='html'>&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img alt="جابر تواضعي متولد 1358 كاشان نويسنده و روزنامه نگار" hspace="0" src="http://hostedpictures.com/images/tavazoee/jabersmall.jpg" align="right" border="0" /&gt;متولد 20/3/58 ، کاشان&lt;br /&gt;فارغ التحصيل مهندسي معدن ـ گرايش استخراج از دانشگاه صنعتی اصفهان&lt;br /&gt;فارغ التحصيل رشته روزنامه نگاري از مركز مطالعات و تحقيقات رسانه ها&lt;br /&gt;فارغ التحصيل دوره آموزش فيلم نامه نويسي ويژه داستان نويسان جوان کشور از بنياد سينمايي فارابي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عضو انجمن صنفی روزنامه نگاران&lt;br /&gt;عضو انجمن نویسندگان کودک و نوجوان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آغاز فعالیت هنری و نوشتن در سال 70، همکاری با نشریاتی مثل:&lt;br /&gt;سروش نوجوان، سوره نوجوانان، کیهان بچه ها، سلام بچه ها، پوپک، خانه، روزنامه ابرار، هفته نامه ملون، طوبی، رضوان، گل آقا، طنز و کاریکاتور، ادبیات داستانی، روزگار وصل، سروش جوان، همشهری جوان، مشعل و روزنامه جام جم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زير درخت انجير/ مجموعه داستان، انتشارات سوره مهر، چاپ اول: 83، 3300 نسخه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://mehr.iricap.com/book-printableversion.asp?id=885"&gt;معرفی در سایت سوره مهر&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;سر زدن به خانه پدري/ گزارش نكوداشت بهرام بيضايي در کاشان همراه با شجره نامه پدری او، انتشارات مطالعات &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;و روشنگران زنان، چاپ اول: 83 ، 2000 نسخه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post_07.html#"&gt;یادداشت احمد طالبی نژاد در ماه نامه هفت&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://tavazoee.blogspot.com/2007/01/blog-post_14.html#"&gt;معرفی در رادیو گفت و گو&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;علامه طباطبایی/ زندگی نامه داستانی علامه طباطبایی، انتشارات مدرسه، چاپ اول: 85 ، 5000 نسخه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;دوره درهاي بسته4 / رمان اسارت خلبان منصور كاظميان، انتشارات روايت فتح، چاپ اول: 84 ، 3300 نسخه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.iranbin.com/BookDetails.aspx?BookID=414920&amp;rd=/Index.aspx?mdl=BookSearchResults2&amp;amp;SubCatID=12&amp;page=14"&gt;خرید اینترنتی این کتاب&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;روزگاران؛ کتاب پرستاران/ 100 داستان مینی مالیستی از خاطرات پرستاران ابتدای جنگ، انتشارات روايت فتح، چاپ اول: 81 ، 3300 نسخه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.iranbin.com/BookDetails.aspx?BookID=428225&amp;amp;rd=/Index.aspx?mdl=BookSearchResults2&amp;Publisher=%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%8A%D8%AA+%D9%81%D8%AA%D8%AD&amp;amp;page=8"&gt;خرید اینترنتی این کتاب&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;ميمون شيطون بلا/ داستان کودکان، انتشارات صهبای اندیشه، چاپ اول: 82 ، 5000 نسخه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوایز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقدیر ازکتاب «زیر درخت انجیر» در بخش داستان داستان نوجوان پنجمین جشنواره کتاب سال غنی پور- اسفند 84&lt;br /&gt;دانش جوي نمونه فرهنگي کشور در سال 80 در اولين جشنواره سراسري انتخاب دانش جوي نمونه فرهنگي&lt;br /&gt;مقام دوم نهمين جشنواره مطبوعات در رشته ادبیات کودک و نوجوان&lt;br /&gt;مقام سوم همايش آفتاب؛ نخستين گردهمايي داستان هاي كوتاه كوتاه ميني ماليستي- خرم آباد، شهریور 79&lt;br /&gt;برگزیده سومين جشنواره شعر و قصه دانش جويان سرار كشور، ارديبهشت 79- همدان&lt;br /&gt;مقام سوم رشته داستان چهارمين جشنواره فرهنگي- ادبي دانش جويان سراسر كشور، آبان 79- شيراز&lt;br /&gt;مقام سوم رشته داستان چهارمين جشنواره شعر و ادب دانش جويان سراسرکشور، دانشگاه علم و صنعت&lt;br /&gt;مقام اول رشته نقد ادبی در پنجمين جشنواره شعر و ادب دانش جويان سراسر كشور&lt;br /&gt;مقام سوم پژوهش و تحقيق دومين جشنواره پژوهش و هنر دانش جويي&lt;br /&gt;مقام دوم رشته داستان مسابقه «صبح ديدار » روزنامه همشهري&lt;br /&gt;لوح تقدير سومين كنگره سراسري شعر و قصه جوان هرمزگان &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/35426534-116047381873828119?l=tavazoee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116047381873828119'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/35426534/posts/default/116047381873828119'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tavazoee.blogspot.com/2006/10/blog-post_116047381873828119.html' title='درباره جابرتواضعی'/><author><name>jaber</name><uri>http://www.blogger.com/profile/05611970710813885803</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
